برای تو ای روز ارديبهشتي كه ميرسي از راه
دوري ازم. اما انگار كه يك لحظه از فاصلهي دو آدمي كه تنگ تنگ هم را در آغوش گرفته باشند، دورتر نرفتهاي. انگار كه تنگتر و تنگتر شده باشد آغوشت. تا تابستان كه صبر كنيم، ميشود چهار سال. چهار سال كه دوري ازم و من همانطور پيوسته روز و شب، بي كه بدانم، تنگ تو را در آغوشم فشردهام.
فكر كردم چه ميشود براي روز تولدت نوشت؟ چيزي كه از پشت سيمهاي تلفن راه دور يا توي فيسبوك يا جيميل يا هزار جاي ديگر نميشود گفت. فكر كردم كه چهطور ميشود شاديام را و پشت گرميام را از داشتنات توصيف كنم و به زبان بياورم. همينقدر ميدانم كه تاب دوريات، تاب قهرت، تاب تندي و تلخيات را ندارم. آدم براي عزيزترينهاش اينطور ميشود. حتا اگر جغرافيا دستات را كوتاه كرده باشد. آدم براي عزيزترينهاش تاب نميآورد آنطور. نشان به آن نشان كه توي همين تعطيلات نوروز، وقتي بي هيچ نگراني با هم حرف زديم و حرفهاي سخت و تند به هم زديم، تاب نياوردم. نيم ساعت هم نكشيد كه دوباره بهت زنگ زدم كه ميدانستم تو هم آنطرف توي غربتستان بيشتر بهت سخت ميگذرد كه هر دو با آن همه غرورمان چه خوب زديم زير آن حرفها و فهميديم اين به هم پريدنها از كجا آب ميخورد.
هستيام، بايد بداني كه خواهر كوچكترت توي اين مدت نبودنات زياد فرق كرده. همينكه حالا قدر عزيزهاش را بيشتر ميداند. قدر يك لحظههايي را كه توي زندگي تكرارناشدنياند. قدر يك سري حرفها كه از هر كسي نميشود شنيد. بايد بداني كه حالا بي بغض و بي اشك در روز تولدت، با تو هستم. با تو ميرقصم و ميشمارم روزها را تا روز ديدنات. كه ميدانم براي ديدارت و دوباره بوسيدنات، هنوز كه هنوز است بايد بها بدهم كه ارزش ديدارت توي آن لحظه خيلي بيشتر از اين حرفهاست و من صبورم. صبور و آنقدر صبور كه اين چهار سال را تاب آوردهام و آن بخش كوچكترش را هم.
تولدت مبارك هستيام. تمام قلب و دوستداشتنام هديه به تو.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست