...
يكشنبهها شب كه ميآيم خانه، خستهام. با وجود دوركاري تمام حجم مكاتبات، جلسات، مذاكرات تلفني و آمدن اربابرجوع به يكشنبهها و سهشنبهها خلاصه ميشود. يعني حتا فرصت نميكنم چند قدم توي اتاق راه بروم. شب كه از كارگاه داستان برميگردم، يك جور ديگري خستهام، به خصوص اگر خودم داستان خوانده باشم. وقت رانندگي موقع برگشتن، تمام چيزهايي را كه شنيدهام دوباره ميشنوم. با وجودي كه ترانههاي انتخابي ميگذارم با صداي بلند و توي ترافيك به ماشينها حواسم هست، به كارهايي فكر ميكنم كه بايد براي داستانم بكنم. يك جاهايي اميدوار ميشوم و يكجاهايي بدجوري از خودم قطع اميد ميكنم. يك جاهايي به خودم ميگويم نبايد دلسرد بشوم و يك جاهايي به خودم ميگويم :"تو اصلن تواناييات در همين حده. ميخواي چه غلطي بكني حالا؟" پس وقتي برميگردم، دقيقن انگار چند روز تنها رفته باشم كوه و صخرهنوردي و اينها و حالا برگشته باشم. گرسنه و گيج و خوابآلود.
امشب اما خستگيام يك جورهاي وحشتناكي با غم قاطي شده. غم سنگيني كه از ديدن تصاوير ناصر حجازي توي تلويزيون شروع شد. يادم است آن وقتها كه بچهتر بودم و طرفدار دو آتشهي استقلال، يكجورهايي ناصر حجازي را ميپرستيدم. مرد خوشچهره، خوشاندام و با ابهتي كه توي بچگيهايم دوست داشتم حالا افتاده روي آن تخت و حتا به سختي ميتواند حرف بزند. شام كه از گلوي هيچكداممان پايين نرفت. به اين فكر كردم كه چه انگلهايي هنوز زندهاند و نوح هم بايد بيايد پيششان لنگ بياندازد و امثال حجازي بايد بيفتند روي تخت بيمارستان.
نميدانم چه مرگيام بود كه شبتر نشستم به خواندن نامهي نبوي. نخوانده بودمش. به عنوان كسي كه دورادور او را ميشناخته اما هنوز تصويرش را توي ذهن واضح نگه داشته، بايد همان اول كه نامه درآمد ميخواندمش. اما نخواندم. دوست داشتم فكر كنم كه اوضاع بد است و بد است و نبوي هم آدم قدرتمندي است.دوست داشتم فكر كنم اوضاع همانقدر بد است كه هميشه بوده. اما همان كه گفتم، مرگام گرفته بود و نشستم به خواندن. نامه را انگار با همان صداي آرام و خالي از ترس و تنش نبوي ميشنيدم اما سراسر آغشته به ترس و تنش و انزجار و شگفتي. بعد همينطور كه هي نامه را دوباره خواندم و باورم شد كه همهاش راست است و داستان كوتاه نيست مثلن، بلند شدم زدم بيرون از اتاق. بابا نشسته بود، داشت فوتبال ميديد. بارسلونا بود به گمانم. آره. با يك تيمي كه اول اسمش به لاتين اس پي ان داشت. بابا بهم گفت كه نوريزاد آزاد شده. قبلن ميدانستم. اما همين كه نشستم انگار كه از شنيدن دوبارهي خبر خوشحال نشده باشم، انگار كه بخواهم حال بابا را هم خراب كنم، گفتم:"ضيا نبوي چي پس؟" بعد نشستم از وسط نامه شروع كردن و با جزئيات برايش گفتن. بابا هم بيچاره كمكم رفت توي لك. فكر كنم تصور نميكرد اوضاع زندان اهواز اينقدر خراب باشد. چه ميگويم من اصلن؟ وقتي خود نبوي فكرش را نميكرده، بابا كه سهل است ديگر.
اين است كه حالا انگار به يك حد از بيزاري از خودم رسيدهام، گيج و منگم. اصلن نميفهمم. هيچ كجاي اين قصه و اين زندگي را نميفهمم. نميدانم بايد چه كار كرد. بايد دعا كرد؟ بايد نفرين كرد؟ بايد چه كار كرد كه كسي مثل نبوي لااقل توي جايي زنداني شود كه شبيه زندان باشد؟ خدا دقيقن اين ميان كجاي كار است؟ اصلن اين ميان هست؟
تصويرش ميآيد كه نشسته روي يكي از صندليهاي رديف پشتي ميان صندليهايي كه بچهها توي بزرگترين كلاس دانشكدهي عمران،گرد كردهاند. اين چندمين باري است كه ميآيد توي جلسه.با پيراهن رنگ روشن، با يك نگاه عاقل اندر سفيه و لبخندي كه هميشه انگار توي چشمهايش هم هست. حرف ميزند.آخر از همه. حرف همه را نقض ميكند. از اساس همه چيز را زير سوال ميبرد. خطاب بهم چيزي ميگويد. من گير كردهام. ميخندم فقط. بعد كه حرفاش تمام ميشود يك جورهايي خوشم ميآيد ازش. بعدتر ميفهمم كه او ضيا نبوي است.
امشب هم شب است آنجا توي آن زندان. كار ديگري نميتوانم بكنم حالا. دوست دارم فكر كنم كه خدا هست هنوز. ميشنود لااقل.دعا ميكنم. فقط و فقط دعا ميكنم روزنهاي كوچك از نور پيدا شود. براي حجازي، براي نبوي...
حالا هم خب لابد وقت خواب است ديگر.برويم توي تختهاي راحتمان بخوابيم و خوابهاي رنگي چند بعدي ببينيم و صبح كه شد باز هم همينطوري هي زنده بمانيم.هي زنده بمانيم...
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست