اول‌هاي سيزن پنجم فرندز، يك جايي هست كه ريچل مي‌خواهد دوباره به راس بگويد كه عاشق‌اش است. خودش هم مي‌داند اشتباه است. اما انگار باور ندارد. يك جايي اما به اين نتيجه مي‌رسد. اين‌طوري مي‌شود كه بعد از اعلام آمادگي مانيكا، ريچل از او مي‌خواهد كه رسمن تصميم‌گيرنده‌ي لاو لايف‌اش بشود. يعني مثلن بگويد كه ريچل با فلاني برود سر قرار و او بايد برود. يا مثلن بگويد كه ريچل بي‌خيال راس شود و او بايد بشود. اين‌طوري انگار ديگر ريچل اشتباه نمي‌كند. زحمت تصميم گرفتن هم مي‌افتد گردن كسي كه احساسات را قاطي منطق‌اش نمي‌كند.
مي‌خواهم بگويم حالا بدجوري نياز به يك عدد مانيكا دارم. كه حالا نه فقط مسئول لاو لايف‌ام بشود، بلكه توي يك سري تصميم‌ها كه مدام مي‌نشينم بررسي‌شان مي‌كنم و به عواقب‌شان فكر مي‌كنم، يكهو بهم دستور بدهد كه بايد بي‌خيال شوم. يا چشم‌هايم را ببندم و به فلان آدم، فلان حرف‌ها را بزنم. اين‌طوري تا مدتي انگار خيال آدم راحت است. اين‌طوري نمي‌گويي احساساتي شدي يا ترسيدي يا زيادي جوگير شدي يا بس كه فكر كردي بهش، گند زدي. اين‌طوري يك نفر بي‌طرف مي‌آيد از بيرون بهت نگاه مي‌كند. ظرفيت‌هات را مي‌بيند، ناتواني‌هات را حتا. بعد حكم مي‌دهد برايت. اين‌جوري حتا تو نمي‌تواني اخراج‌‌اش كني. چون به قول مانيكا اون تصميم‌گيرنده است و كسي مثل ريچل حق اخراج او را ندارد.
حالا هم اگر كسي مايل است مانيكاي من بشود، با كمال ميل حاضر به همكاري هستم.مثل ريچل هم شيطنت نمي‌كنم و زيرآبي نمي‌روم.

اين‌طوري است ديگر. يك وقت‌هايي آدم از تصميم گرفتن خسته مي‌شود.