يك جايي هست توي نمايش اميررضا كوهستاني كه ايوانف رو به يكي دو تا از آدم‌هاي اطراف‌اش مي‌گويد: "شما چه‌جوري زندگي مي‌كنين و عذاب وجدان ندارين؟"
ايوانف به شدت درگير ملال است. بعد از يك دوره سراشيبي در زندگي زناشويي كه به قول خودش فقط دو سه روز اول‌اش بالاست و بعد تا آخر پايين، مي‌شود شكل يك مرداب. مي‌نشيند توي حياط خانه و زبان ياد مي‌گيرد. مدام كلمات توي گوش‌اش تكرار مي‌شود و او تكرار مي‌كند. چيزي كه كوهستاني در ميان تمام نشانه‌ها و ويژگي‌هاي ايراني كردن نمايش به نمايش‌نامه اضافه كرده و خيلي تأثيرگذار است و باعث همذات‌پنداري غريبي مي‌شود.
ايوانف خسته است. با وجودي كه مي‌داند همسرش به زودي مي‌ميرد، كاري نمي‌كند كه حتا مرگ را به تعويق بياندازد. با وجودي كه با ساشا دختر جواني كه خيلي از خودش كوچك‌تر است رابطه دارد، نشانه‌اي پررنگ از عشق يا تعلق خاطر يا دوست داشتن توي رفتار و حرف‌هايش نيست.
ايوانف از آدم‌هاي اطراف خسته است. آدم‌هاي دو دو تا چهار تا كه مي‌نشينند از صبح تا شب حرف مي‌زنند و حرف مي‌زنند و آخرش هم معلوم نمي‌شود راجع به چي داشتند حرف مي‌زدند.
من ايوانف چخوف را نخوانده بودم وقتي نمايش را مي‌ديدم و خيلي افسوس خوردم.چون دوست داشتم تكه تكه تفاوت‌هاي نمايش‌نامه‌ي چخوف و كوهستاني را با هم مقايسه كنم. اما طنز و بازي‌هاي روان نمايش كوهستاني جوري قابل باور و درست نشسته بود سر جايش كه به گمان‌ام خود جناب چخوف هم از اين تغييرها و بومي‌سازي نمايش‌نامه‌اش راضي بود. هيچ‌ كجا اين ايراني شدن، توي ذوق نمي‌زد. فقط اسم‌ها و چيزهاي بي‌اهميت ديگر روسي بودند.بقيه‌ي فضا همه مي‌شد همين تهران خودمان. با همان هواي آلوده، ملال و صف طويل آدم‌هايش كه مدام دست و پا مي‌زنند به چيزي برسند كه نمي‌دانند واقعن چيست.
ايوانف چخوف در پايان نمايش خودش را مي‌كشد. ايوانف كوهستاني اما به نظر من پاياني خيلي تلخ‌تر از يك خودكشي دارد. درست زماني كه فكر مي‌كني به عشق‌اش رسيده و بعد از مرگ همسرش حالا وقت زندگي دوباره است، دچار عذاب وجدان و بي‌تفاوتي مي‌شود كه تازه عروس هم او را تنها مي‌گذارد. اين تلخي ماجرا نيست. تلخي قصه آن‌جاست كه ماني حقيقي جملاتي را به انگليسي توي گوش ايوانف مي‌خواند. و از او مي‌خواهد كه تكرار كند. جوري كه انگار دارد به تماشاگر مي‌گويد تكرار كند. صدا از كسي بلند نمي‌شود. حقيقي دوباره مي‌گويد: پليز ريپيت! و بعد ايوانف شروع مي‌كند تكرار كردن. انگار كه به جاي تمام تماشاگران سالن.
جملاتي كه آن انتها به ايوانف تلقين مي‌شود و او تكرار مي‌كند، تكرار و تثبيت وضعيت اسف‌بار كسي است كه ديگر چيزي براي از دست دادن ندارد. ايستاده پشت پنجره و خيره نگاه مي‌كند به از دست رفته‌هاش. اين ميان اين پايان، پاياني بهتر است.واقعي‌تر است. مرگي كه آرام آرام، پنهاني، توي خيلي‌ از ماها جان مي‌گيرد و آن‌قدر ريشه مي‌دواند كه مي‌شود ملكه‌ي ذهن‌مان. مي‌شود همه‌ي وجودمان. مرگي موازي با زندگي.

پ.ن: شمايي كه امكان‌اش را داريد، توي همين تهران هستيد، برويد و اين نمايش را ببينيد.