نه كه ابر بود و باران، نه كه خواب‌آلود و خسته توي ماشين داشتم همان آهنگه را گوش مي‌كردم كه يك جاهايي‌اش هميشه مرا از زمين مي‌كند،جوري كه يادم مي‌رود دارم مي‌روم جايي و يا قرار است بپيچم توي فلان خيابان. نه كه آبان ماه باشد و دوباره تمام پاييز آوار بشود سرم كه بخواهد بگويد او هم هست، به همان پررنگي قديم.
به خاطر هيچ‌كدام اين‌ها نبود كه يك لحظه چشم‌هايم را مي‌بستم و فكر اين‌كه يك روزي تو هم توي همين اتاق بودي و هواي همين اتاق را كشيده‌اي توي ريه‌هات، صداهاي اين اتاق را شنيده‌اي و توي اين اتاق، صداي تو، صداي خنده‌ي تو پيچيده، ديوانه‌ام مي‌كرد. چه اهميت دارد كه چرا من اين روزها اين‌همه خيال‌زده شده‌ام؟ چه اهميت دارد كه دوباره آن ور ِ منطقي‌ام كه نشسته بود جلوي دكتر و خيره بود به كراوات‌اش و خيلي قاطع گفته بود كه :"من مي‌خوام، مي‌خوام بكنم" بدجوري ضعيف شده است؟ چه اهميتي دارد كه آن خيابانه كه هميشه تويش با تمام سرعت مي‌رانم تا فرار كنم ازش، اين روزها اين همه كش‌دار شده، فقط و فقط به اين خاطر كه من عمدن دنده يك مي‌روم و بي‌خيال ماشين‌هاي عجول پشتي لحظه‌ لحظه، متر به مترش را مي‌كشم توي وجودم؟
هه!
اين‌ها همه يعني بي‌نهايت نزديكي به تو وقتي اين همه دوري ازم. اين‌ها همه يعني شكنجه، يعني عذاب، يعني لذت حتا. اين‌ها همه يعني من هنوز همان ديوانگي‌ها را با خودم مي‌كشم اين طرف و آن طرف شهر و اين‌ها يعني من هنوز نمرده‌ام.
حالا اثبات اين زنده بودن به چه بهايي تمام شود، براي تو و اين وبلاگ و خواننده‌هاش چه اهميتي دارد؟ مهم اين است كه در جواب احوال‌پرسي‌ها بگويي :" مي‌گذرونم".
 همين.‏

عنوان از سروش دادخواه است.