گفته بودم زياد خواب مي‌بينم اين شب‌ها؟ به محض خوابيدن، تصوير است و آدم و رنگ و شكل كه هجوم مي‌آورد. صبح انگار كه بعد از تماشاي چند فيلم در هم و پشت هم از تخت بلند شده باشم، خسته‌ام. جوري كه تا بيايم بفهمم اين بيداري است يا ادامه‌ي خواب‌ها كمي طول مي‌كشد. جوری كه صبح‌ها كه مي‌روم سر كار تا خود عصر تصويرها مي‌آيند، واضح‌تر مي‌شوند، يك چيزهايي يك جاهايي يادم مي‌آيد و تلاش مي‌كنم به هم وصل‌شان كنم تا معنايي، چيزي ازشان بيرون بكشم.
آدم اگر سر جنازه‌ي خودش گريه كند مضحك است. نه؟ كه مثلن نشسته باشد كنار خودش كه بي‌صدا و بي‌حركت دراز شده روي زمين، با موهاي باز و چشم‌هاي بسته و بعد هي ضجه بزند كه :"بيدار شو. لعنتي بيدار شو" صبح اما وقتي بيدار شدم، خنده‌ام نمي‌آمد. پوزخند حتا. دلم هم نمي‌سوخت. نه براي خودم كه از بس توي خواب گريه كرده بودم، نفس‌ام بند آمده بود و نه براي خودم كه مرده بود. راستش اين قضيه‌ي دلسوزي و اين‌ حرف‌ها بيشتر به نظرم مضحك است. بايد سخت گرفت ديگر وگرنه از يك جايي بيرون مي‌زند. مثلن وقتي خبر مرگ دختره را مي‌شنوي كه توي اتوبان قم زده به گارد ريل و بعد از اين‌كه دو تا پايش رفته به امان خدا، خودش هم توي كما رفته و سرآخر راحت و خلاص تمام كرده. اين‌جور وقت‌هاست كه دلسوزي مي‌شود حرف مفت.
نه كه بخواهم بگويم حالا افسردگي‌ام عود كرده. نه كه بخواهم بگويم زياد به مرگ فكر مي‌كنم. نه، دارم فقط از تاثير خواب‌ها و وهمي كه اين شب‌ها و ادامه‌اش روزهايم را پر كرده حرف مي‌زنم. نمي‌گذارد داستانه را بنويسم. عوض‌اش دوست دارم اين‌جا بنويسم. گودر كه نيست، اين‌جا پناهگاه كه نه، ايستگاه آخر است. وگرنه اين‌جا با اين‌كه قديمي است، عزيز است، گودر نمي‌شود! اصلن شايد گودر كه تمام شد، من زياد خواب مي‌بينم. بس كه حرف‌هايم را نمي‌زنم و تكه تكه حس‌هايم را بيرون نمي‌ريزم. اين‌طوري همه جمع مي‌شود توي خواب و خيال.
خودم مي‌دانم مزخرف مي‌گويم. گودر هم اگر بود، آدمي را كه دوست داري نمي‌آورد جلوي چشم‌ات جوري كه كمتر از يك وجب باهاش فاصله داشته باشي. نفس‌اش به نفس‌ات بخورد،جوري كه انگار واقعن ديدي‌اش. هيچ كدام از اين چيزها مثل وهم و خواب چنين تأثيري ندارد.
لابد حالا بايد به قول آقاي صدا بگويم كه من هنوز خواب مي‌بينم، كه اين خودش غنيمت‌اه. اما راست‌اش از يك جايي به بعد اين غنيمت زياد كه بشود، ديگر غنيمت نيست. مي‌شود تكرار و تكرار و بازگشت تمام گذشته، جوري قدرت‌مند كه انگار همين حالا دوباره اتفاق افتاده. و اين بازسازي‌ها، كندن را سخت مي‌كند. كندن كه سخت شود، روزهايت مي‌شود، باتلاق. مرداب هم نه، باتلاق. و اين صد درجه فجيع‌تر است و مهلك‌تر.

پ.ن: خواستم اضافه كنم اگر به هر دليلي مدتي ‌است خواب نمي‌بينيد، عين خيال‌تان نباشد. بي‌ خواب و خيال، راحت‌تر است به گمانم.

عنوان به صورت خبری از جناب سعدی است :)