آدم یه جاهایی رو مجبوره...
به رفتن فكر ميكنم. توي "زنگبار يا دليل آخر" آلفرد آندرش، پسرك كه از رفتن ميگويد، براي رفتن سه تا دليل ميآورد. اولياش اين است كه :"اينجا هيچ اتفاقي نميافتد"
حالا من هم مثل پسرك آن كتاب دوستداشتني نشستهام جلوي دريا، خيرهام به كشتي كه تازه لنگر انداخته و مدام صبح تا شب، شب تا صبح روي آب آبي و سياه تكان تكان ميخورد. هي بهم چشمك ميزند كه بيا و بگذر. بيا و برو. بيا و رها كن. بيا و اتفاق بساز.
يك وقتهايي از اتفاق تازه نااميد بودم. نااميد نااميد. كافي بود يكي بگويد اتفاق تازه، تا بخندم. حالا هم خوب خوب نشدم. اما دارم ياد ميگيرم، وسوسه بشوم. وسوسهاي كه تا ديروز حرف ممنوعه بود. خودم را رها كردهام. دو هفته است از قرص خبري نيست و من حالم خوب است. خودم قطعاش نكردهام. فقط چند تا داروخانهاي كه سر زدهام، داروها را نداشته.گاهي فكر ميكنم آرامش پيش از طوفان است. يا اين مريضها را ديدهايد كه آخرهاي درمان، وا ميدهند؟ انگار كه آنطور. هر چه هست، تاثيري كه تا به حال پيداش نكرده بودم، پيداش شده. يك جاهايي خودم را ميبينم خالي خالي كه ميروم پشت آن ميز مينشينم و از خودم ميپرسم :"من كجام؟ نه، واقعن من كجام؟" باور كنيد هزار بار خواستم اين شرايط را عادي كنم. به هزار كلك. اما نشده. هر روز كه ميگذرد بيشتر و بيشتر ميفهمم كه اينجا اشتباهي ايستادهام.
خيلي چيزها را نميشود تغيير داد. خيلي اشتباهها مثل آب است كه ميريزد روي زمين. ديگر جمع نميشود. مثل وقتي كه اشتباهي كسي را دوست داري. حتا اگر همه چيز تمام بشود، باز هم هست. اشتباهه با تو هست. حتا اگر آدم تازه بيايد، باز هم آن اشتباه مال تو بوده و نميشود تغييرش داد. دروغ هم نميشود گفت، زمان هزار بار هم كه به عقب برگردد، تو باز همان شكر را ميخوري.
ولي يك جايي ميشود ديگر نايستاد، ميشود رفت. حتا اگر آن جلو را غبار گرفته باشد. حتا اگر هنوز ترسخورده و بيجسارت باشي، اما ديگر نميشود يك اشتباه را تا ابد ادامه داد. ميشود كاري كرد كه اتفاقي بيفتد. حتا اتفاقي ترسناك. لااقل اتفاق است. لااقل تازه است. مگر نه؟
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست