توي تاريكي سالن تكيه داده بودم به شانه‌ات. درد نبود، خستگي نبود، خواب نبود،
برگشتني بايد يكي يك دماسنج مي‌آورد، روي دست‌هام كه نه، روي جداره‌ي ماهيچه‌ي دور قلب‌ام مي‌گذاشت، تا بفهمد چه‌قدر گرم است.
اما مشكل اين‌جاست دماسنج به اين پيش‌رفتگي هنوز هيج كجاي دنيا اختراع نشده. بي دماسنج هم كه دست‌ها دروغ مي‌گويند گاهي. نبايد راحت باور كرد.
...