زنگ زده بودي بهم كه يكي را پيدا كرده‌اي، كه خيلي باهاش خوش‌بختي. من؟ خوشحال بودم. خيلي زياد. نه كه حالا با يكي ديگر خوش‌حالي فقط،نه. كه دوباره بودي،آمده بودي. خوشحال مثل همان شب نزديك موزه‌ي هنرهاي معاصر وقتي پشت چراغ مانده بوديم و زنگ زدي به دخترك و حرف زده بوديد و سلام من را رسانده بودي و سلام او را به من. همان وقت بود كه فهميده بودم چه‌طوري است وقتي آدمي كه دوست‌ات داشته حالا كنار تو نشسته و برايت از كسي ديگر مي‌گويد.فهميده بودم چه‌طور است وقتي آدمي كه داشته هميشه تو را صدا مي‌‌زده و تو مجبور بودي بهش بگويي كه صدا نزند، يكهو اسم يكي ديگر را بگويد.كه تو خوشحالي برايش اما دوست داري زار بزني.
 حالا هم زنگ زده بودي. برگشته بودي. خودت بودي. ما دوباره دوست بوديم. چيزي كه هميشه بايد نگه‌اش مي‌داشتيم. كه من نبايد خر مي‌شدم و به حرف‌هات گوش مي‌دادم. بايد دو دستي مي‌چسبيدم خودمان را. هر چند حرف‌هات بدجوري وسوسه‌ام مي‌كرد و بالاخره از دست‌ام رفتي. خواب خواب است ديگر. حالا دوست دارم به اين فكر كنم كه اگر اينجا را بخواني،بداني كه من خوش‌حالي‌ات را مي‌خواهم. كه دلم برايت گاهي تنگ مي‌شود. ازت دلخورم هنوز. اما هيچ‌وقت غصه‌ات را نمي‌توانستم ببينم و حالا هم نه.
....
نفس كشيده بودم. عميق. رطوبت هواي تميز رفته بود توي ريه‌هام. نارنج‌ها؟ انگار كه چراغ‌هاي نوراني ميان سبزي و سياهي. زمين زير پام؟ سفت نبود. فكر مي‌كردم من كي اين‌جا بودم؟ از خودم مي‌پرسيدم حالا چرا اين‌جام؟ من اصلن دارم چه گهي مي‌خورم؟ من اصلن براي چي دوباره برگشته‌ام به محل ارتكاب جرم؟ جرم كه چه بگويم ازش. خودم را كشته بودم. من يك تكه‌هايي از خودم را آن‌جا كشته بودم و حالا برگشته بودم سر تكه‌ تكه‌هاي نعش‌ام كه چه بگويم؟ كه دوباره همان راه و همان آش و همان كاسه؟
....
نفس‌ام تنگ شده بود. the ways داشت مي‌خواند و من سر آن آهنگه كه مي‌گفت واژه‌ها پيش فلاني لال‌اند و قرص‌هاي افسردگي و فلان، زده بودم زير گريه. شماره‌هاي معكوس سرخ توي چشم‌هام تار شده بود و ماشين‌هاي بغل؟ به هيچ جاشان نبود لابد. يكهو تركيده بود. يكهو بعد بيست روز بي‌خبري و خوش‌‌خوشان زده بود بيرون. ريخته بود. محكم و با صدا.
....
چاه...چاه...چه‌طور مي‌شود فهميد كه اين يكي هم چاه نيست؟ چرا هيچ‌كس چيزي نمي‌گويد؟ چرا هيچ نشانه‌اي هيچ علامتي نيست؟