به خودم نگاه می کردم که موهام لخت تر بود. درست شبیه این کره ای – ژاپنی ها. شبیه آن سریال که قدیم ها پخش می شد. اسم اش چی بود؟ از سرزمین های شمالی؟ پیراهن توری صورتی تیره پوشیده بودم که بابوشکا برام دوخته بود. سال هفتاد و یک. یک سال نمی شد که بابوشکا مرده بود. هفت سال ام بود. کفش های سفید پوشیده بودم با بندهای صورتی که با پیراهن ام جور در می آمد.
بعد به آدم ها خیره شدم. به آزی که نوزده ساله بود و هیچ شبیه حالایش نبود. توی اوج جوانی، از آن لباس های جینگیل مستون پوشیده بود و می رقصید. موهاش را فر کرده بود و یک لحظه نمی نشست. به مشی که تازه مادر شده بود. به مامان که پیراهن بنفش داشت و جوان بود. خیلی جوان. کنار من نشسته بود و " بره و گرگ" گوگوش را می خواند و من پاهام را تاب می دادم و یک جاهایی خمیازه می کشیدم. بس که نمی دانستم یک روزی این ترانه و آهنگ یکی از غمگین ترین ترانه هایی می شود که دوباره می شنوم. بابا جوان و لاغر، با موهای بیشتر که سیاه سیاه بودند، بشکن می زد یک جاهایی و برای مشی که "بس کن" را خوانده بود دست می زد. به هستی نگاه می کردم که کم کم دارد می شود 5 سال که ندیده امش، با آن لباس سرتاسر زرد رنگ، با آن  خارجی رقصیدن اش به سبک رقص های دهه ی هشتاد میلادی که همه بگویند این دختر از اول اش خارجی بود.
بعد دوباره به خودم نگاه می کردم که می رقصیدم. آن هم عربی! همگی با هم می خندیدیم به آن همه جدیت و اعتماد به نفس که انگار به قول آنها قرار بود مشق شب ام را تحویل بدهم. خودم که وقت باز کردن کادوها فضولی می کردم و  می رفتم نزدیک و دوباره وارسی شان می کردم. گاهی حتا عاقل اندر سفیه به آدم ها نگاه می کردم و آن آخرها که دندان ام درد گرفته بود، دست ام را چسبانده بودم به گونه ی چپ ام.
مدل لباس ها، مدل موها، آرایش صورت ها، فرم سبیل ها و عینک ها و شلوارها، همه بیگانه بود. بچه هایی که کوچک بودندو حالا خیلی هاشان یا در ایران نیستند یا اگر باشند شده اند یکی مثل من که با تصویر دخترک توی فیلم خیلی فرق دارد. حتا ترانه و آهنگ هایی که آدم ها باهاش می رقصیدند، خوب تر بود. نه مثل حالا که توی یک مهمانی نمی دانی دقیقن داری با چی می رقصی. ملغمه ای است از کلمات و ترکیبات فارسی،انگلیسی به زور چپانده شده توی دهان خواننده، با ملودی های تقلبی کپی شده از کارهای دیگر.
نه که غمگین شده باشم. نه. ولی خب بعد از بیست سال خودت را که ببینی با آن شیطنت و نگاه و بعد کمی دزدانه به خود حالات نگاه کنی، یک جورهایی ته دل ات تیر می کشد. از آن دختربچه ای که شاید هزار جور رویا و قصه توی سرش داشت و حالا شده شاید چیزی خیلی دور از آنچه قرار بود بشود. نه فقط من،که آدم های دیگر. همه خوش بخت تر بودند. حالا خیلی ها از هم پاشیده اند. خیلی ها غمگین و زخمی شده اند.خیلی ها رفته اند. انگار که بیست سال پیش با وجود تمام سختی ها، با وجود کمی امکانات، همه خوشحال تر بودند. که حالا نه وقتی هست برای جمع کردن آن همه آدم کنار هم و نه دل و دماغی.
فکر می کنم به بیست سال دیگر. به چهل و هفت سالگی ام. آن وقت کجام؟ آن وقت مدل و رنگ موهام چه طوری است؟ زنده ام اصلن؟ اگر هستم، بعد از دیدن فیلم ها و عکس های امروز چه حالی بهم دست می دهد؟ حسرت می خورم یا خوشحال می شوم که این روزها سرانجام تمام شد؟

 

عنوان از فروغ فرخ زاد است.