می گردم دنبال فرصت های شغلی. اما انگار روسی نوشته باشد، چیزی سر در نمی آورم. بعد توی بخش خانه ها می گردم. قیمت ها نجومی است. می شود گفت افسردگی می گیرم و می آیم از سایته بیرون. فکر می کنم. مدام فکر می کنم به اتفاقاتی که ممکن است بیفتد. به کارهایی که باید بعد از آن اتفاقه انجام بدهم. سردرد می گیرم.
شکل آدمی شده ام که به هزار سختی خودش را قانع کرده برای ترک وطن اما دم آخر، بهش هزار جور چیز دیگر نشان می دهند، بهش هزار جور هدیه و وعده می دهند که بماند. که وسوسه اش کند برای ماندن.
نه که حالا رفتن قطعی شده باشد. هنوز از هفت خوان، خوان سوم را رد کرده ام. اما هر کسی که این وضعیت را تجربه کرده باشد، می داند من چه می گویم. از زمانی که تصمیم ات را گرفتی، از زمانی که فکرش مثل آتش افتاد به جان ات، انگار که تمام. همه جوره معلقی. تصمیم ها موقتی هستند. مکان ها موقتی هستند و آدم ها... آخ آدم ها... همه اش به آدم هایی فکر می کنی که دیگر قرار نیست لااقل تا مدت زیادی ببینی شان. برای من که خیلی ترسناک است. چون آدم هایی دارم اینجا که شاید بشود گفت شبیه شان کم پیدا می شود. هیچ کجای دنیا آن شکلی و آن جوری، آدم زندگی نمی کند. این آخرها هم مدام به شان اضافه می شود. هی رو می کنم بهش و می گویم :"پس تدبیر و انصاف ات کو؟"به مثابه ی علی دهکردی توی "از کرخه تا راین" می ایستم جلوش و به جای این که  فریاد  بزنم:" چرا؟! چرا اینجا؟" نالان می گویم :" چرا؟! چرا حالا؟!"
همه چیز حکم شمارش معکوس می گیرد به خودش. انگار قرار است بمیری. دوست داری همه چیز را با دقت نگاه کنی انگار حالاست که پودر بشوند و بریزند روی زمین.
جدای این وضعیت، نگرانی پیش رفتن کارها هم هست. نگرانی مکاتبات با تاخیر دانشگاه ها، سفارت، ویزا، پول، خانه و همه چیز. یک وضعیت بلبشوی مضحکی است که نه راه پیش داری و نه پس. نه می شود خوب نفس بکشی توی این هوای پر از سرب برای روزهای آخر و نه این که مدام نگران باشی و به این فکر کنی که کارها سر وقت انجام بشوند.
با خودم خیلی فکر کردم. همین طور که تمرین های دکترم را انجام نمی دادم و البته این بار قرص ها را به موقع می خوردم. فکر کردم به کجای دنیاست اگر من بمیرم؟ به کجای دنیاست اگر من ایران باشم یا آمریکا؟ به کجای دنیاست اگر من اینجا کار کنم یا دانشجو بشوم؟ به کجای دنیاست که من با مقنعه بروم توی خیابان یا با تی شرت و دامن و کفش ورزشی؟ هوم؟ پس بهتر است همه را بسپرم به همین جریانی که تا حالا مرا با خودش تا اینجا کشانده. می شود لااقل کمتر فکر کرد. این همه فکر کردم، کجا را گرفتم؟
قصه این شد که تا می شود، با آدم هایی که دوست شان دارم، وقت می گذرانم. تا می شود، از پیشنهادهای دور هم جمع شدن استقبال می کنم. تا می شود، بیشتر به نوشتن فکر می کنم. تا می شود، فیلم می بینم و کتاب می خوانم. کارهایی که روزهای معمولی و بی دغدغه درست و دلخواه انجام شان نمی دادم. با خودم می گویم اگر بروم کمتر حسرت می خورم و اگر که نه، یاد گرفته ام چه طورکمی بهتر زندگی کنم و از گذشته فاصله بگیرم.