این چنین صبور، سنگین، سرگردان...
می گوید هفتاد درصد در زمان حال، سی درصد در آینده و صفر درصد در گذشته. من؟ انگار که خنده دارترین حرف دنیا را شنیده باشم، می زنم زیر خنده. می پرسم: آقای دکتر،مطمئنید هفتاد درصد در گذشته، سی درصد در آینده و صفر درصد در زمان حال، منظورتان نبوده؟
پاها را بغل کرده ایم، خیره به دخترها که یکی شان بد شعر می خواند. منتظریم بلند شوند و نوبت ما بشود. من؟ گیج سکوت قبرستان ام. گیج دل تنگی های بی فایده ام برای آدم هایی که به هیچ جاشان نیست. گیج خاطرات و گذشته. گیح دوری و کندن از آن سکوت و آرامشی که یک لحظه از یاد آدم می برد کجاست، توی چه سرزمینی است، با چه آدم هایی سر و کار دارد.
بهم می گوید یک ماه که چیزی نیست. بهش می گویم این یک ماه برای شما و دیگران یک ماه است. برای من در عرض طول کشیده. برای من مدام تکرار شده. وگرنه یک ماه که چیزی نیست. آدم حتا بعد از بیست سال باز هم سوگوار خیلی اتفاقات بد و غم انگیز زندگی اش می ماند.
درخت ها سایه انداخته اند بالای سرمان، قبرستان انگار سقف سبزی از برگ های بهاری دارد. انگار که قبرستان نیست اینجا. می گویم من احساس نمی کنم اینها مرده اند. اینجا با تمام قبرستان ها فرق دارد. انگار آمده اند که آرام بگیرند. می گوید: فکر کن اینجا یک روز پر از آدم بوده. همه همین جا ایستاده بودند. می گویم: اوهوم. سیاوش کسرایی، پدرش، مادرش... می گوید: شاملو...نفس مان را می دهیم بیرون. دخترها قصد بلند شدن ندارند. خیلی بد شعر می خواند. شعر فروغ را باید مثل خودش خواند. بی هیچ تاکیدی روی کلمات، با همان حس آرام بیرون ریخته شدن کلمات.
صبح مامان بغل ام می کند، می بوسدم. با وجود این که از سگ هار هم بداخلاق ترم وقتی قرار است بروم سر کار. بهم می گوید: تمام می شود. یک روزی می بینی تمام می شود. خیره می شوم به لیوان چای. می گویم: خاک بر سر من کنند. می بوسدم و می گوید: روزی طوری تمام می شود که باورت نمی شود چه طور تمام شد.
بالاخره می نشینیم کنار سنگ. قبل اش کلی عکاسی کرده ام. از در و دیوار قبرستان و چند تا قبر به خصوص. حال ام خوب می شود. توی خلسه ایم انگار.توی سکوت محض دست می کشم توی گودی حروف. توی گودی ف، گودی غ. صبح بی نظیر اشک انگیزی است. از آن روزها که آدم تا همیشه می تواند توی خیال اش تکرارش کند. از همان لحظه ی اول که می بینیم در قبرستان باز است و می شود بی هیچ تلاشی رفت دو ساعت چرخ زد و آرام گرفت. این آرام که می گویم آرام خیلی شدیدی است. انگار تمام تن ات خالی از بار شده باشد. انگار به معنای واقعی کلمه خالی شده باشی.
بهم می گوید پیش گوی خوبی نیستم. زیادی پیش گویی می کنم و همه غلط. سر تکان می دهم. چه کار می شود کرد؟ ذهن ام از خودم جلو می زند. از تن ام که دارد راه می رود سمت کسی، سمت دری، سمت خیابانی. بعد شروع می کند داستان سر هم کردن. همیشه هم داستانه را می پیچاند. می گوید این پیش گویی ها کار را خراب می کند. نگران ات می کند. جی ای دی داری. می پرسم یعنی چی؟ می گوید: جنرلایزد انگزایتی دیس اردر....می گویم هوم...چه چیز جالبی هستم من. می خندد.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست