همان جا كه...
يك جا توي بلو ولنتاين، زن و مرد درست آن انتهاي زندگي مشتركشان، وقتي ديگر هيچ راه چارهاي نيست، دعواي مفصلي ميكنند. مرد توي بيمارستان و محل كار زن، با او و همكارهاش درگير ميشود. زن كه ديگر طاقتاش تمام شده، با مرد از بيمارستان بيرون ميآيد و ميگويد كه ديگر تمام شد و طلاق ميخواهد.
حالا همهي اينها در حالي است كه شب قبل، مرد تلاش كرده بود دوباره رابطهي در هم شكسته را به هم پيوند بدهد و يك جوري دوباره به زن نزديك بشود. اما هيچ فايدهاي نداشت.
زن و مرد ميروند سوار ماشين شوند كه مرد، عصباني حلقهاش را پرت ميكند يك سمت جاده ميان بوتهها. سوار ماشين ميشوند اما ناگهان مرد پياده ميشود، زن ميزند روي ترمز و ميپرسد كه كجا؟ ميبيند كه مرد دارد ميان بوتهها دنبال حلقهاش ميگردد. زن هم ميرود نزديك و توي سكوت با هم دنبال حلقهي پرت شده ميگردند. همانجا...
براي من با وجود اينكه پايان تلخ فيلم قابل پيشبيني بود، اين سكانس پررنگتر مانده. گاهي بهش فكر ميكنم و همينطوري الكي لبخند ميزنم.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست