ایستاده ایم خیره به نورها، آن دورها.  تکیه داده ایم به لبه ی دیوار کوتاه پشت بام. باد می آید، سرد است. اما ما تکان نمی خوریم. سر خم می کنم خیره می شوم به کوچه ی آن پایین و ماشین ها و موتورها که تند تند رد می شوند اما سکوت همچنان سر جای خودش است. کمی بعدتر صدای نوحه می آید. نوحه ی فاطمه ی زهرا. نفس عمیق می کشم. خانه ها هم اینجا شکل و شمایل خودش را دارد.
شروع می کنیم به حرف زدن. درباره ی تمام چیزهایی که این چند وقت نشده حرف بزنیم. درباره ی خیلی از سوال هایی که از کسی دیگر نمی شود بپرسم.
حرف که می زند، جمله ها را که کنار هم می گذارد، لحظه به لحظه سبک می شوم. توی آن لحظه ی به خصوص به همه چیز جور دیگری نگاه می کنم، همه چیز. به این که انتخاب هام درست بوده، به این که باید برای نیامده ها خوشحال باشم و این که دوست داشتن واقعن توی این زمانه هم وجود دارد، حقیقت است، هر چه قدر دستمالی اش کرده باشند.
سرد می شود، از کنار دیش ها می گذریم و شروع می کنیم قدم زدن. دل ندارم برگردم آن پایین. اول اش خیال می کنم دوست دارم گریه کنم اما بعد می فهمم باد است که اشک آورده توی چشم هام.احساس می کنم که دوست دارم زودتر با آینده رو به رو شوم،با قصه های تازه و آدم های تازه، دوباره چیزهای تازه برای خودم بسازم، دوباره دوست داشتن را تجربه کنم و بتوانم یک چیزهایی را دوباره باور کنم.چیزهایی را که دوباره ساختن و دوباره ترمیم کردن اش زمان زیادی می برد.
 فردا را نمی دانم. از دیشب تا حالا اما چیزی دوباره در من رشد کرده که خب، برای خودم ناآشناست. تمام قصه این است که احساس هیجان عجیبی دارم، هیجانی شکل هیجان نوزده سالگی شاید.

عنوان از حافظ است.