رفتی نموندی...
توی هفته دو یا سه شب بود. یا آنها می آمدند یا ما می رفتیم. توی اتاق با ابی و امیر و نورجیس و هستی فوتبال بازی می کردیم. نمی دانم کدام مان با آن یکی هم تیمی می شد. من اما ابی را دوست داشتم. بهش می گفتیم داداش. ابی هیچ وقت ابی نبود. داداش بود. توی خیالم برادر بزرگ قدبلندی داشتم که می شد جلوی دخترها پزش را بدهم. حرف اش را بزنم مدام. بنشینیم توی آن گلفی که آخرها خریده بودند و او ما را ببرد توی خیابان های ساری، به خصوص خیابان فرهنگ بگرداند. یا ببردمان فرح آباد، لب ساحل.
شب ها مثل هم تمام می شد. مثل هم شروع می شد حتا. اولش شام بود و بعد نوار ویدیویی هایده و گلپا که شب تولد امام رضا توی تلویزیون برنامه ی زنده داشتند. که گلپا می خواند: می دونستی که خاک فرش منه...رفتی نموندی...می دونستی فقط تو رو دارم.... و بعد دایی اسحاق که دایی نبود اما از همه ی دایی ها دایی تر بود، مست می کرد و باهاشان می خواند. ما که دیگر رفتارش را از قبل پیش بینی می کردیم، می رفتیم یک گوشه. اما باز هم در امان نبودیم. هنوز هم که مست می کند، می آید همه را می بوسد. ملچ و مولوچ. برایش هم مهم نیست طرف عمه باشد که چادر و چاقچوری است یا بابا یا مامان که گیلکی بهش می گوید : اه...اسحاق...حالم را به هم زدی.
یک شب هایی هم بعد از این که ویدیوی تاریخی هزار بار تماشا شده تمام می شد، فیلم هندی می گذاشتیم. قیامت سه قیامت تاک...امیر خان، جوهی چاولا. از آن فیلم های غریب زمان خودش بود. تنها فیلمی بود که توی زمان خودش قهرمان های قصه می مردند. اول دخترک تیر می خورد و بعد پسرک با چاقویی که از دخترک هدیه گرفته بود، خودش را می کشت. من همیشه کابوس آن لحظه ی مرگ شان را می دیدم. دوست نداشتم تا آخرش را ببینیم. دوست داشتم تا همان جا ببینیم که دختر و پسر بعد از فرارشان برای خودشان خانه می سازند و خوش بخت زندگی می کنند.
یک شب هم بود که خانه مان را دزد زده بود. کلاس سوم بودم. مرضیه داشت توی ماشین می خواند. آن زمان بود که هنوز بابابزرگ زنده بود و ما هر هفته پنج شنبه می رفتیم بهشهر و شب برمی گشتیم. چه حوصله ای داشتیم. بابا هم هل کرده بود، اولین و آخرین جای امن شهر خانه ی دایی اسحاق بود. سه نصفه شب رفته بودیم آنجا. همه بیدار شده بودند و دورمان را گرفته بودند. من هی می گفتم: دوچرخه ام...دوچرخه ام را که نبرده.... آخر تازه خریده بودیم. ابی توی کوچه بعد از این که خانه را دزد زده بود، بهم یاد می داد. من نمی توانستم تعادلم را حفظ کنم. فکر می کردم هیچ وقت یاد نمی گیرم. اما خب جلوی پسرهای دیگر همسایه می شد پز داد که من ابی را دارم که باهام باشد و بهم یاد بدهد.
خاله مریم زن دایی اسحاق بود. من دو تا دایی دارم که زن هاشان خاله ی من هم می شوند. باورش سخت است. اما خب، ما این طوری هستیم دیگر. یکی نمی گفت چرا شوهره را عمو صدا نمی کنید لااقل. از همان اول بهمان یاد داده بودند که این دایی اسحاق است و زن اش خاله مریم. خاله مریم و دایی اسحاق آمده بودند دنبالم از مدرسه. مامان اینها نبودند. رفته بودند کجا؟ بابوشکا مرده بود؟ همه رفته بودند انزلی. هستی کجا بود؟ بعدازظهری بود آن روز. من تنها بودم خانه شان.حوصله ام سر رفته بود، طبق معمول. از کتاب و کارتون خبری نبود. کبریت ها را از جعبه آورده بودم بیرون و ریخته بودم روی زمین. شکل درست می کردم. خانه و خورشید و درخت. خاله مریم دعوام کرده بود.
بعدتر اما سال هشتاد و دو بود که من کنکور داده بودم. همه چیز فرق داشت با گذشته. تابستان بود و من بیمارستان بودم. نورجیس با نامزدش آمده بودند عیادت. آب آناناس آورده بودند برام. ابی نیامده بود. یا آمده بود؟ نه، نیامده بود. خاله مریم یک نامه با چند جور غلط املایی خنده دار گذاشته بود که من رفتم و دیگر دنبالم نگردید. بعدترش هم ابی و زن اش بودند که غیب شدند. خانه ی ما شده بود مرکز مشاوره ی امید. همان سریاله بود که فاطمه گودرزی بازی می کرد و یک جاهایی اش ترسناک بود، همان. دایی اسحاق می آمد و می رفت. رسوایی مالی.. بدهکاری های پنهانی که خاله از دایی قایم کرده بود. بدهکاری های ابی، قماربازی های ابی و بعدتر هم هزار جور قصه ی باورنکردنی دیگر. شب ها مامان و بابا می نشستند پشت صندلی های میز ناهارخوری جلوی دایی اسحاق و راهنمایی اش می کردند. بابا هی می گفت: آرام باش. حونسرد باش. با فکر تصمیم بگیر. اما به قول خود بابا، آن رگ رشتی دایی همیشه بلند می شد و احساساتی رفتار می کرد. گریه می کرد. زار می زد. دعوا می کرد با کس و ناکس توی خیابان.می رفت پیش فامیل های خاله و تهدیدشان می کرد. رد زن اش را می زد و بی خیال نمی شد.
توی عروسی نورجیس، خاله نبود. بعد پسرک الدنگ خواننده ی ارکستر وسط عروسی یک ترانه ای خوانده بود راجع به مادر. ما نفهمیده بودیم این وسط ترانه ی مادر خواندن چه ربطی به عروسی و عشق و فیلان داشت؟ نورجیس گریه اش گرفته بود وقت رقصیدن. ماها دوره اش کردیم و خنداندیمش. بابا عمل قلب باز کرده بود آن سال. من رفته بودم و خاله ها. خوشگل شده بودم. یکی از عکس هاش هنوز هست. لباسه اما... لباسه چه مدل خوبی داشت.حالا کجاست؟
از نورجیس خبری نیست. 5 سال شده به گمانم. الان یک پسر دارد. سپنتا. یکی می گفت آخر سپنتا هم شد اسم که گذاشت روی بچه اش؟ برود مدرسه می گویند: سپنتا؟ پونزده تا.
از ابی هم خبری نیست. دایی اسحاق هم با یکی ازدواج کرده. راجع به او نمی شود خیلی حرف زد. خودش می شود یک قصه ی جدا. یک رمان حتا. امیر هم زن گرفته. زن اش نوزده سالش است فقط. از خاله مریم هم خبری نیست. یک وقت هایی یادشان می افتم. یاد تمام خاطرات بچگی مان. ما با هم بزرگ شدیم. جور ناجوری خواهر و برادر بودیم. تنها آشنا و فامیل و پناه هم بودیم. با هم می رفتیم عزاداری امام حسین. ابی و امیر زنجیر می زدند. می رفتیم دروازه بابل آش می خوردیم. ابی و امیر از آن شربت ها که توش تخم سیاه داشت می آوردند برامان. من هنوز به عزاداری امام حسین بی اعتقاد نشده بودم.
همه چیز خوب بود. همه چیز به ظاهر خیلی خوب بود تا بزرگ شدیم.بعد انگار که یک بمب افتاده باشد وسط زندگی هامان، همه پخش شدیم یک سمت، یک وری. یکی مرده، یکی زخمی، یکی جان سالم به در برده. اما پخش و پلا شدیم و توی دود انفجار نشد نعش آن یکی را پیدا کنیم.
حیف...
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست