ليزا پرسيده بود كه مگر يك پرونده را چند بار مي‌بندند؟ من خنديده بودم. راست مي‌گفت. پرونده‌هه را بس كه باز و بسته كرده بودم، جر و واجر شده بود. گفتم كه نه، يك وقت‌هايي پرونده را فقط پيش خودت باز مي‌كني و دوباره مي‌بندي، وگرنه آن بيرون بسته شده. كش‌دار گفته بود كه آهان.
من نگفتم بهش. وقتي كه بوسيدم‌اش جلوي سينك كه او ظرف‌ها را با كف مي‌شست و من آب مي‌كشيدم كه دست‌هام داشت يخ مي‌زد، نگفتم بهش كه وقت خواندن داستان‌ام، وقت خواندن فصل آخر، بغض داشتم. صبح‌اش كه توي اتاق توي شلوغي مي‌نوشتم‌اش بغض داشتم. نه كه داشت تمام مي‌شد، نه. تازه بازنويسي‌اش شروع مي‌شود. يك جورهايي دلم سوخت به حال دختر داستان. زياد اذيت‌اش كرده بودم. كه چي بشود؟ كه من داستان بنويسم و يك عده بخوانند و خوش‌شان بيايد يا نيايد؟ چند نفر را به كشتن دادم و چند نفر را هم آزار دادم. تازه نپرسيدم از ليزا كه آدم‌ها آن بيرون چه‌طور از پس آزار ديگران برمي‌آيند و كك‌شان هم نمي‌گزد؟ اين كه داستان بود، ولي آن بيرون...پوف...
سر ظهري هم كيف پول بنفشي را كه ليزا برام عيدي خريده بود درآورده بودم و داشتم پول‌ها و كارت‌هاي اعتباري و كارت‌هاي دكتر و آرايشگاه و كتاب‌فروشي و جشن فارغ‌التحصيلي مكانيك 82 و عكس هستي و گواهي‌نامه را از كيف چرمي قهوه‌اي مي‌گذاشتم توش كه يك چيزي توم بهم مي‌گفت بهتر بود اصلن نمي‌گذاشتم دختره اين همه اذيت بشود. بهتر بود يك داستان راحت‌تر مي‌نوشتم كه توش دختره عاشق مي‌شد و ته‌اش به عشق‌اش نمي‌رسيد. مثل تمام عشق‌هاي دنيا. آن‌وقت يا رگ‌اش را مي‌زد يا افسردگي مي‌گرفت يا فاحشه مي‌شد. بعد لازم نبود فكر كنم سر بقيه‌ي آدم‌ها چي مي‌آيد.
برگشتني توي تاكسي، مرد كنار دستي‌ام بلند بلند پشت تلفن با زن حرف مي‌زد. بهش مي‌گفت:" مي‌دانم. تو مادري. مي‌فهمم. تازه حس مادرانه‌ي تو با همه فرق دارد. چون تو هنرمندي. عاطفي‌تري از همه" خنده‌ام گرفته بود. نمي‌دانم پوزخند زدم يا نه.هنرمند بودن صرفن تمايز ايجاد مي‌كرد ميان او و مادرهاي ديگر. زن بهش گفته بود حوصله ندارد. و او گفته بود:" يعني چي حوصله ندارم؟ من با سي و يكي دو سالي كه از خدا عمر گرفتم اين جمله را هيچ‌وقت نفهميده‌ام" باز هم خنده‌ام گرفته بود. آخر اين همه مزخرف را يك‌جا از كجاشان در مي‌آوردند؟ خواستم بهش بگويم كه:" هي، جناب آقاي هنرمندِ جنس لطيف‌شناس، آدم خيلي وقت‌ها حوصله ندارد. حوصله‌ي شهرش را، كشورش را، عزيزهاش را، خودش را، تاكسي را، آدم بغل دستي توي تاكسي را. شما مگر آدم نيستي بلانسبت؟" اما خب، مسلم است كه نگفتم. من توي مود سكوت‌ام معمولن. ديگر چه بشود، چه‌قدر كلمات توي مغزم جمع بشود كه حرف دل‌ام را بزنم. تازه مودبانه. بلد نيستم ديگر. فحش و توهين نمي‌توانم. اما به قول فريد اگر هم عصباني بشوم، گاهي واقعن ترسناك مي‌شوم. ترسناك؟ ترسناك شدن بد نيست گمانم. آدم نبايد عوضي باشد، همين. به خدا!
مثلن توي همين داستانه، هي نشستم به عواقب آدم‌ها توي اين فصل‌هاي آخر فكر كردم. گفتم چه بر سرشان آوردم؟ بعد به خودم گفتم اين آدم‌ها كه هر روز به هم زخم مي‌زنند و هم را مي‌كشند و از كنار نعش هم رد مي‌شوند، اصلن براشان مهم است كه چي به سر آدم‌هاي ديگر مي‌آيد؟ لابد نه ديگر...پس من چرا وقت خواندن فصل آخر بغض كرده بودم و زودي بعد از اين‌كه تمام شد، گفتم:"ببخشيد كه طولاني بود" كه يك وقت گريه‌ام نگيرد؟ آخر اگر گريه‌ام مي‌گرفت ديگر نمي‌شد مثل ليزا كه بار آخر توانست اشك‌اش را نگه دارد و دوباره بعد از يك وقفه‌ي دو سه دقيقه‌اي داستان‌اش را بخواند، خودم را كنترل كنم. مي‌نشستم به حال همه‌ي شخصيت‌ها زار مي‌زدم، تازه خط چشمم هم پخش مي‌شد. آن را ديگر چه كار مي‌كردم؟ الناز را كه نداشتم كنارم مثل آن روز شنبه، عصر چندم فروردين بود خدايا، بهم بگويد:"اشكال ندارد. گريه كن، بهت كرم مي‌دهيم پاك‌اش مي‌كني." بعد ياد رت باتلر افتاده بودم و قصه‌ي دستمال نداشتن خانم‌ها وقت بحراني‌ترين لحظه‌هاي زندگي‌شان. با اين تفاوت كه خانم‌ها بايد از اين دستمال مرطوب‌هاي آرايش پاك‌كن داشته باشند، وگرنه دستمال خالي را كه سر چهارراه اين بچه‌هاي معصوم خوشگل و كوچك مي‌فروشند كه من يكهو از يكي‌شان 5 تا بسته خريدم و راننده باهام دعوا كرد جوري كه بغض‌ام گرفت. كه بدعادت‌شان مي‌كنم با اين كارها و از اين حرف‌ها.
خلاصه اين‌كه براي بازنويسي نيروي تازه مي‌خواهم كه بشود دوباره اين آدم‌ها را كه ويران‌شان كرده‌ام از نو بسازم.كار سختي است اما لامصب شيريني خودش را دارد.
 فرق داستان هم همين‌جاست با آن بيرون. مي‌شود هي ساخت و دوباره ويران كرد. آن بيرون اما خيلي چيزها -تاكيد مي‌كنم خيلي چيزها و نه همه‌ي چيزها - كه ويران شدند، ديگر ويران شدند و هيچ‌جوري نمي‌توان مرمت‌شان كرد، ديگر چه برسد به اين‌كه بشود از نو ساخت‌شان.