گاهي آدم يادش مي‌رود كه مي‌ميرد يك روز. همه چيز را كه فراموش كرد، خودش را مي‌اندازد توي يك راه پر پيچ و خم كه اگر از فلان جاش پاش لغزيد و پرت شد، ديگر نمي‌تواند خودش را بكشد بالا.
امروز به هواي اين‌كه نيم ساعت با آنكارا اختلاف ساعت داريم، هي زنگ مي‌زدم سفارت. اما كسي برنمي‌داشت. بعد با خودم مي‌گفتم چه‌طور مي‌شود كه هيچ كس برندارد؟ اوه اوه...اگر كسي برندارد، اگر من نتوانم وقت مصاحبه بگيرم، اگر نشود بروم تركيه و مجبور بشوم بروم دوبي يا نيكوزيا... خلاصه با اين فكرها ساعت شد ده صبح و من زدم روي يكي از اين كانال‌هاي ترك‌‌زبان ماهواره و ديدم كه بعله، ما يك ساعت و نيم با تركيه اختلاف ساعت داريم. چه اشتباه مضحكي.خلاصه اين شد كه زنگ زدم و يك آهنگ خوب اسپانيولي كه فكر كنم مارك آنتوني بود خواننده‌اش پخش ‌شد تا خانمه گوشي را برداشت و گفت گودمرنينگ و اينها.
بعدش ديگر خوابم نمي‌آمد. قرار گذاشته بودم كه بعد از اين‌كه وقت گرفتم، صبحانه بخورم و تخت بخوابم. قرار كافه‌نادري‌ام با گلرنگ كنسل شده بود. پس مي‌شد تا بعدازظهر بخوابم و بعدترش يادداشتي را كه مي‌خواستم درباره‌ي كتاب آندرش بنويسم، تمام كنم. اما هيچ كدام اين‌ها نشد.
يعني هي نشستم به لغزيدن پام فكر كردم و ديدم مغزم دارد سوت مي‌كشد. بعد فكر كردم به مرگ. به اين كه اگر بميرم، ديگر پام نمي‌لغزد. ديگر راهي نيست كه بهش فكر كنم. پس بهتر است بهش فكر نكنم. خلاصه هي فكر كردم كه فكر نكنم. مثل آن يارو توي "شازده كوچولو" كه مي مي‌زد كه فراموش كند مي‌‌زده است.
اين است كه حالا پيانوي مرتضي خان محجوبي دارد براي خودش توي گوش من به طرز فجيعي دوست‌داشتني و ويران‌گر نواخته مي‌شود و من به اين فكر مي‌كنم كه آيا مرتضي خان محجوبي وقتي اين قطعه را مي‌ساخته و مي‌نواخته به اين فكر كرده كه اگر شام شب‌ نداشته باشد چي مي‌شود، اگر زن‌اش ازش لباس نو و كفش و ماشين و خانه‌ي تو بخواهد و او نداشته باشد، چي مي‌شود، اگر كارش درست و حسابي نگيرد چي مي‌شود، اگر مريض شود و ديگر نتواند بزند چي، چه مي‌شود؟ خب معلوم است كه نه. اين آقايي كه من دارم عشق‌بازي‌اش را با پيانو مي‌شنوم حالا، مي‌دانسته يك روزي مي‌ميرد و ته ته روح‌اش را خالي كرده توي اين قطعه.
همين. آخر زندگي همين است. همين يك قطعه كه من عصر جمعه‌اي گوش بدهم و آرام بگيرم. بهتر از صدجور قرص و روان‌پزشك و مشاور و عشق و آدمي‌زاد حتا.