ستار و شب و ...
پرسيده بود آخر چرا ستار، آن هم حالا. سر تكان داده بودم. شانههام هم رفته بود بالا. انگار كه دست خودم نبود. يك وقتهايي ميطلبد. مثل سيگاري كه توي يك هواي به خصوص گيراندناش ميشود وسوسه، ميشود تكميل ظرفيت احساسي يك وضعيت.
پرسيده بود كه این روزها چهطورم. گفته بودم:" ديشب به سيل اشك، ره خواب ميزدم... امروز هم..." حرفام را قطع كرده بود و گفته بود كه خب، فهميده. خنديده بودم.
شال سفيد شده شال اين چند روز. از هفتهي پيش توي دركه، تا امروز توي كلاس فري ديسكاشن. همينطوري ميشود كه هر مانتويي ميپوشم انگار اين شاله باهاش جور در ميآيد. مانتوي ياسيام را اگر ميپوشيدم امروز با پسرك استادمان كه پيراهن و كراوات بنفش پوشيده بود، ست ميشد. آنوقت ميشد با هم، كنار هم توي خيابان راه برويم و او كه فارسي بلد نيست، با آن لهجهي شيرين آمريكايياش باهام حرف بزند و هي بپرسد كه چهطور مكانيك؟ چهطور ادبيات؟ و من براياش توضيح بدهم و از دور يك رنگينكمان با تمهاي بنفش باشيم كه همينطور خرامان خرامان توي سراشيبي خيابان پايين ميرود. نپوشيدم اما. فكر كن، اگر ميپوشيدم...
ميپرسد يعني چه كه ميگويد: تن تو ارزوني خاك؟ ميگويم :معلوم است. يعني مُردي. تمام. دستها را محكم ميزنم به هم انگار كاري را تمام كرده باشم.
وقتي دايي راميز ميميرد، ايزل هم باهاش ميميرد. ميشود يك مردهي متحرك. يك مردهي متحرك به قول خودش كور. بعد ميآيد خانه و ميبيند باده براش هزار جور غذا و شيريني درست كرده. ايزل اما نميخورد. از هيچ كدام. زل ميزند توي چشمهاي باده و بهش ميگويد: هر شب توي خوابگاه با اشك ميخوابي. اما مرا كه ميبيني همه چيز را فراموش ميكني. اين تو را نابود ميكند. چون جسارت نداري اين حس را تمام كني. تو با من نابود ميشوي. من لياقت اينها را ندارم. بعد شيرينيها را ميريزد توي سطل آشغال. باده تمام ميشود. تمام تمام. سر كشيده ميشود. يك قطره هم از وجودش ته ليوان نميماند. همينطوري است تمام شدن ديگر.
سر تكان ميدهد كه آهان. موها را جمع ميكند بالاي سر و دوباره رها ميكند روي شانهها. بعد ميپرسد چرا ميگويد :"غمات چو كوهي به شانهي من"؟ اين يعني چهطوري؟ آدم كه دوام نميآورد اينطوري. ميگويم: خب دارد آخر شب ميشود و تو كرمات گرفته مرا سين جيم كني. اما به من ربطي ندارد كه اين آقاي ستار و يا قبلترش جناب عماد رام عزيز، بهارشان گذشته شايد يا هر چي. من حالا ميخواهم همان "سانست پارك" لعنتيام را بخوانم اگر تو بگذاري. ميگويد كه خب معلوم است كه نميگذارد. تا زماني كه اين آهنگها را گوش بدهم، او هم سوال عشقي عاطفي براياش پيش ميآيد و كسي جز من اينجا نيست كه ازش بپرسد. نفسام را محكم بيرون ميدهم كه: پوف...
الف ازم ميپرسد كه با كتابهام چه كار ميكنم؟ نميدانم. همينطوري با ليوان كافه اولهام بازي ميكنم. كافه اوله شده فيوريت اين روزهام. همه جا. سر تكان ميدهم كه نميدانم. اما نميگويم كه نميدانم با خيلي چيزها قرار است چه كار كنم. مثلن با ديوارهاي بنفش و پردهي بنفش اتاقام. با تمام بنفشهايي كه اينجا دارم. تمام گنجهايي كه اينجا دارم. آخ تمام كتابهاي من....من باهاشان چهكار ميكنم؟ راستي با ليلي چهكار ميكنم؟ با ليلي؟ با ليليانه؟با لیلون؟ با ليل؟ هوم؟
ميگويد :چرا ميگويد "هنو باور ندارم رفتنات رو"؟ چرا "ز" هنوز را نميگويد؟ ميگويم: وقتي نميگويد، انگار اين هنوزي كه هنوز ادامه دارد، تا ابد ناتمام ميماند. يعني ناباوري محض. ميفهمي؟ اصلن تا حالا شده چيزي را هيچوقت باور نكني، با وجود اينكه ته ته واقعيت بوده؟ چيزي نميگويد. چيزي ندارد بگويد. دراز ميشود روي تخت با تشك بنفش و صورتي. "سانست پارك" را ميگيرد دستاش. ميپرسد كه خوب است اين؟ ميگويم: تو سوال عشقي داشتي فقط ها. ميگويد خب، منظور من هم اين آقاي خوشتيپ پشت جلد است. ميخندم. ابروها را ميدهم بالا. ميگويم: اوف...بدجور...
ميم ميگويد: زن جنگجو، زن لوند، زن خردگرا، زن مادر. من و لام نگاهاش ميكنيم. من كدام يكياش هستم؟ هوم؟ كدام يكياش بودم؟ كدام يكياش ميشوم؟ اينها را كي گفته؟ يونگ؟ پس كي بود ميگفت زنها فقط بايد بلد باشند كه فلان كنند و بهمان؟ زنانهگي و اين حرفها؟ هوم؟ آنوقت چهطوري خردگرا بشوند؟ يا چهطوري مادري كنند؟ يا چهطوري شمشير بزنند؟ اصلن چرا همين چهار دسته؟ هزار جور زن داريم. هزار جور.نداريم؟ چه لزومي دارد دستهبندي كنيم؟ شايد چون آدم نميتواند خودش را توي اين دستهبنديها پيدا كند، ردشان ميكند. آدم هم يعني خودم لابد.
زير لب ميخواند: ميشد از بودن تو عالمي ترانه ساخت، كهنهها رو تازه كرد، از تو يك بهانه ساخت. با تو ميشد كه صدام همه جا رو پر كنه. تا قيامت اسم ما قصهها رو پر كنه.
كنارش دراز ميكشم. دست ميكشم به موهاش. "سانست پارك" را ميگيرم از دستاش و ميگذارم روي سينهام. باهاش بلند ميخوانم:
اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسكي. كور و كر، بازيچهي باد، مثل يك بادبادكي. دل سپردن به عروسك منو گم كرد تو خودم، تو رو خيلي دير شناختم، وقتي كه تموم شدم.
بعد دستها را دو تايي توي هوا به هم ميزنيم. انگار كاري را با هم تمام كرده باشيم.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست