آرومه همه چی؟
همه ی خیابان ناصری را قدم زدم. یعنی آرام آرام، بی هیچ عجله ای، دانه دانه سرک کشیدم توی حیاط خانه ها. خانه هایی که هر بار یکی شان را دوست دارم و فکر می کنم اگر مال من بود، چه می شد؟ زیر سقف برگ ها چشم هام را بستم و دست کشیدم به تنه ی درخت ها. یکی نرم، یکی زمخت.
آرنج ها را گذاشته بودم روی زانو و خیره بودم به دیوار بنفش رو به روم و ساعت دیواری که فقط چهار عدد بود روی دیوار و دو تا عقربه.
دخترک هی تلفن می زد. وقت ها را یادآوری می کرد. تلفن اش زنگ می خورد. برای این که تا سه هفته ی دیگر هم وقت نداشت، اظهار تاسف می کرد. شال اش را برداشته بود. موهاش چه پرپشت بود. چه قدر هم سیاه. چشم هاش عسلی بود؟ خوشگل بود. خوش آب و گل که می گفتند همین بود اصلن. آن طرف خط که گوشی را برداشتند، گفت:"دوست نداشتم گوشی را بردارید. این آهنگ را خیلی دوست دارم" بعد که قطع کرد بی هوا بهم گفت: :" مگر برای این ایرانسل ها آهنگ غیرمجاز هم می شود گذاشت؟" من بی که بدانم با اطمینان گفتم چرا نشود؟ بعد گفت:"همه چی آرومه" دست اش را برد توی هوا. ادامه داد:"همین بود" شانه هام را دادم بالا.
- آهان.
گفت: هر بار که این را گوش می دهم، گریه ام می گیرد. ابروها را دادم بالا.
- من ولی معمولن می خندم باهاش.
- آخر من باهاش خاطره دارم.
دوباره ابروهام و همان "آهان".
با بغض گفت: اول اش خاطره ی خوب بود. ولی بعدش با یک خاطره ی بد تمام شد. این آهنگ از اول تا آخر خاطره ی من است.
فکر کردم چه دردی کشیده پس وقتی آهنگه را شنیده. آن هم این آهنگ. که همه جا، از زبان همه، توی هر موقعیتی، به طور خودکار برای خودش پخش می شود. حالا اگر بنا بود من آهنگ ام را بگویم، سخت می شد همه جا پیداش کرد. خودم باید می گذاشتم اش تا بازسازی کنم.
اشک اش داشت می آمد که در باز شد و بعد بهم گفت:"لیلی جان. برو. نوبت شماست"
بهش لبخند زدم؟ یا نه؟ شکسته بودم. شکست نخورده بودم. فقط شکسته بودم. ظرفیت نداشتم با کسی دیگر هم دردی کنم. ترجیح دادم سکوت کنم تا اینکه بخواهم دروغکی لبخند بزنم که :"بی خیال"
برگشتنی، خیابان ناصری داغ بود. گرفته بود. بی آفتاب. با ماشین های زیاد. بوق ها و آدم ها. فکر کردم چه سفر لازم ام. جایی که این شلوغی ها نباشد. این مانتو و مقنعه نباشد و کمی این کله ی مبارک هوا بخورد.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست