پیشانی را چسبانده بودی به فلز سرد دیواره ی آسانسور. چشم ها بسته و خواب آلود. تمام بدن ات به پیشانی ات تکیه داده بود.
سقوط می کردی از طبقه ی هشتم. دست خالی. دست خالی از چی؟ از خط و خبر و نامه یا آرامشی که نگرانی را یک لحظه ازت دور کند؟
دست خالی را چه طور می شد تعریف کرد؟ چیزی که می خواستی و توی دست ات نبود؟ باز که کرده بودی، پریده بود؟ توی دست ات بود اصلن؟
دوباره دکمه ی طبقه ی هشتم را زدی. رفتی بالا. آهنگه آشنا شده بود. ویگن بود.نبود؟ جای امنی شده بود برات آسانسور.
از کریم خان و نشر چشمه که برمی گشتی چیزی توی سرت صدات می کرد.توجه نمی کردی. تلاش می کردی به این فکر کنی که دین ات را به چشمه پرداخته ای با کتاب هایی که خریدی، کتاب هایی که واجب هم نبودند،کتاب هایی که معلوم نیست سرنوشت شان چیست. اما صدائه هی بود. بلندتر می شد.
هی صدات می کرد که حواس ات به خودت هست؟ حواس ات به این جعبه هست که مدام توش بالا و پایین می روی و باز سرت آرام نمی گیرد؟

دوباره دکمه را می زدی...