داستان زنی که عاقلانه دلتنگي ميكرد

سيل آمده بود آن شب
توي اتاقام
كه گفته بود:" دوستات دارم"
تخت و ميز بنفش،
روي آب،
معلق.
پردهها خيس،
سقوط ميكردند.
من؟
غريقي كه ديگر نميشد نجاتاش داد.
ارديبهشت 91
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 23:50 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست