سيل آمده بود آن شب
توي اتاق‌ام
كه گفته بود:" دوست‌ات دارم"

تخت و ميز بنفش،
روي آب،
معلق.
پرده‌ها خيس،
سقوط مي‌كردند.


من؟
غريقي كه ديگر نمي‌شد نجات‌اش داد.

 

اردي‌بهشت 91