انگار نه انگار که تو هم روزگاری در این خیابان سهمی داشتهاي...
يك جايي مثل بلوار انزلي داشته باشد آن شهر، يك جايي مثل آن خيابان باريك كنار دريا كه من هيچوقت اسماش را ياد نگرفتم. يك سمت دريا و يك سمت پر از خانههاي قديمي كه هنوز هيچكدامشان خراب نشده باشد و برج و بارو روشان نساخته باشند. يك جايي كه چشم ببندي و عطر بهارنارنج برود توي ريههات. حتا توي زمستان. يك جايي كه موهات توي بادش تكان بخورد و يكي زير لب از پشت سرت بخواند:" زلف و بر باآد مده تا ندهي بر بااا دم" و تو لبخند بزني.
يك جايي كه هر وقت سر بچرخاني آشنا ببيني.
آن آقاهه كه هر روز ميآيد سطل آشغالهاي اتاق را خالي ميكند و بدون استثنا فقط به تو ميگويد :"خسته نباشيد". مثلن همان آقاهه ايستاده باشد جلوي نردههاي بلوار و براي مرغهاي دريايي غذا بريزد. مرغها با سر و صدا يك جاي آب جمع شوند و آن آقاهه فقط بتواند برايت دست تكان بدهد.
يا يكي مثل آقاي گاف كه هر بار ميبيندت ميپرسد:"تو هنوز هستي؟ هنوز نرفتي؟" و تو بهش چشمغره بروي كه بس است اين همه شوخي و او بخندد. او هم كمي آنطرفتر ايستاده باشد، تكيه داده به موتور يكي از ماهيگيرها، سيگار دود كند مثلن و بهت بگويد:"بالاخره رفتي؟"
يا يكي مثل آقاي سين كه ميگويد:" ليلي شش ماهه برود، برميگردد" و تو بخندي. آن هم ايستاده باشد خيره به آب، غرق فكر. بعد بهت نگاه كند و بگويد:" ديدي گفتم دوام نميآوري؟"
يا يكي درست شبيه گلرنگ كه وسط تعريف كردن يك ماجرا ميخندد و كلماتاش گم ميشود ميان خندههاش. با آن همه خوبياش با آن مسيهاي پررنگ موهاش. كه يك جايي نزديك يكي از خانههاي قديمي ايستاده باشد به تماشا و بعد برات دست تكان بدهد كه:"ليلي، بيا اين يكي را ببين. ببين چه پنجرهاي دارد"
يا يكي مثل ليزا باشد كه كنار دستات نشسته باشد توي ماشين و آرام آرام،آرامات كند با حرفهاش. هر چند قبلاش دنبال گلهاي بنفش چرخيده باشيد و پيداشان نكرده باشيد. او يكهو بيايد پيشات و بگويد:" ليلي، پيداشان كردم. گلها را پيدا كردم. بيا اين طرف."
يكي مثل فريد كه هر بار سيگارش را روشن ميكند، تو سرفه ميكني و او ميگويد:"بيانصاف، هنوز كه يك پك هم نزدم." او هم باشد. نزديكات شود و بهت يك سيگار بدهد و تو هم برداري و روشن كني. با هم راه برويد توي سكوت. همان سكوت آشناي قديمي.
چهرههاي آشنا توي آن خيابان باريك هزار ساله كه بوي دريا ميدهد، پر باشد. همه جا. حتا يك جاهايي تو را ببينم و سر بچرخانم كه پشت كدام درخت گم شدي. بعد ندانم كه اشتباه كردهام يا نه. اما خودم را بزنم به آن راه كه آره، حتمن تو خودت بودي.
خيابان بيانتهاي يك طرف دريا، يك طرف زندگيهاي هزار ساله. خيابان هميشهگي خوابهاي من. خيابان همين نزديكيها، نه آن همه دور و بيگانه. خيابان چشمهاي نگران. خيابان آدمهاي من. خيابان من.
يك جايي مثل آنجا را دلام ميخواهد. بيتابانه. مدام...
عنوان از عباس صفاری است.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست