تو بگو همان یاغی که تفنگ اش شلیک نمی کند
مثل آن اسبی که دارد توی دشت برای خودش می رود. رهای رها. یال هاش توی باد تکان می خورد و چیزی جلودارش نیست. هر چه هست، باد است و دشت و یک عالم راه سبز و پیچ در پیچ که تا حالا پشت سر گذاشته. باز هم می رود و براش مهم نیست از کنار چی و کی می گذرد.
از صبح نشسته ام اینجا و کار نکرده ام. یکی دو تا نامه جواب دادم و گذاشتم توی پاکت یا فکس کردم. یکی دو تا هم ارباب رجوع بود و یکی دو تا هم تلفن. یکی دو تا از همه ی اینها فقط. بعد نشستم فصل اول و دوم را بازنویسی کردم. هی فکر کردم و بعد دوباره نوشتم. آخرش هم داستان لیزا را گذاشتم جلوم و هنوز دارم می خوانم اش. گوشه موشه هاش براش چیزهای کوچک می نویسم یا شکلک می گذارم. یک جاهایی که اشک ام می آید، سکوت می کنم. خالی خالی می گذارم.
حالا هم همکارهام دارند اذیتم می کنند. به گل های رز بالای سرم اشاره می کنند که بالای سر مجیدی شبیه تزئینات سفره ی عقد شده. من هم بی خیال و بی اعتنا می گویم که خب از قدیم گفته اند آرزوهات را بگذار جلوی چشم هات تا واقعی شود. دوباره یک چیزی برای لیزا می نویسم و به هیچ جام نیست که بقیه دارند از کندی این نرم افزار نکبت و حجم زیاد کار می نالند. به گمان ام همان است، از عاقل بودن آدم به سنگ بودن می رسد. یا شاید هم یک جورهایی دیگر قید و بندی مرا به این جا وصل نمی کند. دل ام برای این جا می زند. اما نگرانی توش نیست. بیشتر یک جور سرخوشی غریب سازگار شده ای است که بعد از روزها زندگی مسالمت آمیز و طولانی به دست آمده. بچه ها می گویند به خاطر رفتن است. بی انگیزه شده ام. من اما اگر نروم هم همین طوری شده ام دیگر. به مامان گفتم چند روز پیش. من دیگر آن لیلی سابق نمی شوم. لیلی سابق مرد.
چند تا هندوانه را با هم برداشته ام و تلاش می کنم سوت زنان از خیابان رد شوم. هندوانه ها یکی یکی سر می خورند از دستم و روی زمین چند تکه می شوند، می ترکند، خون کف خیابان را می گیرد. توی جوی خون، آن چند تا هندوانه ای که توی دست هام مانده را سفت می گیرم توی بغل ام و می دوم تا باز بروم جلوتر.
دنیل با آن تی شرت زرد و شلوار جین مشکی اش چیز خوبی شده بود. همین طوری که دست می زد به گوشه ی عینک اش من با لبخند، محو تماشاش بودم. اگر زبان هم نباشد، به خاطر دیدن او هم شده هر روز می روم. خواب آلوده و خیال انگیز می روم. بهش زل می زنم و کیف می کنم. به شوخی هاش بلند بلند می خندم. حتا به شوخی های بی ادبانه از نگاه ما ایرانی ها که دخترهای توی کلاس هم بهش نمی خندند.
داستان لیزا رسیده به یک جای اشک انگیز دوباره. از همان جاها که خودش وقت خواندن اشک اش می آید. نویسنده ی وصل به داستان. داستان وصل به نویسنده. نویسنده در داستان. داستان در نویسنده. خب باشد. همین است دیگر. اصل نوشتن همین است آخر. نیست؟
اسبه تپه ها را پشت سر گذاشته. همین طور توی دشت اش می تازد.عاشق سراشیبی بعد تپه هاست. سرازیر می شود، سقوط می کند توی دهان باد. باد می گیردش توی بغل اش. او خودش را رها تر می کند. سرعت اش بیشتر می شود. دوست دارد بخندد. اما اسب ها نمی خندند که. می خندند؟ خب اگر بخواهند لابد می توانند. این ما آدم ها هستیم که قانون می گذاریم واسه ی همه ی موجودات که می شود یا نمی شود. وگرنه شاید بشود.
اسبه توی سرم است. توی قفسه ی سینه ام. توی انگشت های دست ام. جریان دارد. زیاد می شود. تکثیر می شود. می خرامد. نمی ایستد.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست