گاهي بايد بگذاري آدم‌هاي بيرون نگاه‌ات كنند و بگويند چه فرقي كرده‌اي. آدم‌‌هايي كه بهشان اعتماد داري. به شعورشان، به نگاه‌شان و توجه‌شان. آن وقت اتفاق‌ جالبي مي‌افتد. مثلن خودت فكر مي‌كردي لاغر شده‌اي و يكي بهت مي‌گويد كه نه بابا، فربه شدي دختر جان. فكر مي‌كردي خودت از داستان‌ات خيلي جدايي و يكي بهت مي‌گويد همه‌اش شخصيت اصلي داستان‌ات را شكل خودت مي‌ديده. قدبلند، با موهاي بلند و فيلان. يك وقت‌هايي هم فكر مي‌كني چه‌قدر گه زده‌اي به زندگي‌ات، به روح‌ات، روان‌ات، بعد يكي توي سراشيبي كوه بهت مي‌گويد كه تو خيلي نسبت به پارسال فرق كرده‌اي. روحيه‌ات خيلي بهتر شده. رفتارت توي جمع خيلي فرق كرده.
آن‌وقت... اوم... دو تا احتمال هست. يا آدم‌هاي اطراف‌ات تو را خوب نمي‌بينند، تو را خوب نمي‌شوند، تو را خوب لمس نمي‌كنند. و يا اين تو هستي كه هنوز قضاوت‌هات سخت‌گيرانه، ديكتاتورمآبانه و شكنجه‌گر است درباره‌ي خودت.
حالا اين‌كه آدم‌ها، تمام آدم‌هايي كه بهشان اعتماد داري چه‌قدر مي‌توانند اشتباه كنند و اين‌كه تو چه قدر مي‌تواني اشتباه باشي سوال خوبي مي‌شود براي خودش.

پ.ن:
آهنگ تيتراژ سريال سيلاس را كه قديم‌ها از گودر دانلود كرده بودم، گذاشته‌ام. فلوت‌اش حال‌ام را يك جوري مي‌كند. بچه مي‌شوم و دوباره زندگي همان‌طوري مي‌شود كه مي‌خواستم. همان‌طوري كه توي خيال و خواب مي‌شد ساخت‌اش و هر كسي سر جاي خودش بود. بغض‌ام مي‌شود يكهو.