اعتمادي كه اشتباهي نبود

قرار شده بود راجع به اين حرف بزنيم كه چهطوري يك وقتهايي توي زندگاني اشتباهايم و خودمان نميدانيم. من اما نرفتم. يعني تا لحظهي آخر ميدانستم كه ميروم. اما بعد تصور كردم كه دنيل جلوم بايستد و بگويد: گيو مي ان اگزمپل ليلي. يو نو، ديتيلز. آي وانت ديتيلز....
آخ...آن وقت چه بايد ميگفتم؟ از كجا شروع ميكردم؟ از آدمهاي اشتباهيام، از رابطههاي اشتباهيام، از كارهاي اشتباهيام، از انتخابهاي اشتباهيام، از حرفهاي اشتباهيام، سكوت و صبر اشتباهيام، ترس اشتباهيام؟ با لحن شاملوي بزرگ، كدامشان؟ كدام، بگوييد!
بعد گفتم كه لزومي ندارد براي چند تا غريبه از اين همه اشتباه مثال بياورم. ميشود نروم جايي و آخر هفته را تنها بگذارم توي خانه. كه ماندم. خوب هم بود. پسري با دوچرخه را نديده بودم. چه اشتباهي! هاه! ديدي؟! باز هم اشتباه! كه چهقدر من يك جاهاي اين فيلم لعنتي را دوست داشتم، خلاف يك بخشهايياش كه به گمانام اضافي بود و ميشد حذف شود. مثل همين پنجاه صفحهي اول سانست پارك كه گمانام اضافياست. ميشد خيلي زودتر من خوانندهي بيصبر را ببرد توي داستاناش تا اينكه بعد از اين همه تفصيل كه جذاب هم نيست، وقت مرا بگيرد.
كجا بودم؟ هان. پسري با دوچرخه. مدام به اين فكر ميكردم كه چهطور سينماي ما نميتواند مثل اين فيلم را داشته باشد؟ يا لااقل به حد كافي داشته باشد؟چرا ما اين همه هنوز عقبايم؟ فيلمي كه نه نياز به گذشتن از خط قرمز دارد و نه حرفهاي قلنبه و موسيقي متن آنچناني و بازيهاي پرحس اغراقشده. فيلمي كه خودش روايتگر خودش است. لزومي ندارد تفسير بشود. يا حوصله سر ببرد مثل اين "ماليخوليا"ي جناب فونتريه. چه تحملي داشتم من براي آن فيلم و آن هفت دقيقهي اولاش با آن تصاوير اسلوموشن. كه گمانام تنها موسيقياش بود كه نگهام داشت و آن خانم جوان هنرپيشهاش كه هميشه اسماش يادم ميرود. چي بود؟ هان! كيرستن دانست؟! همين بود؟
خلاصه اينكه شقيل ( به فرانسه گفتم كه خيلي دوستاش دارم) تنهاي تنهاست. مادري كه هيچ حرفي حتا ازش نيست. پدري آدمآهني طور كه خيلي راحت به بچهاش ميگويد ما يكي را بيخيال شو. آدمهايي كه مدام در حال بازداشتن او هستند از دويدن، از پيدا كردن، دنبال كردن نشانهها. مدام ميخواهند سرعت اين بچه را كم كنند. و اين بچه هم چه خوب ميدود. چه خوب در ميرود و كم نميآورد. ميماند آن سمت ماجرا، سامانتا كه ميان دوستپسرش و پسربچهي غريبهاي كه حتا ميشود گفت به شكلي توجيهناپذير وارد زندگياش ميشود، دومي را انتخاب ميكند. انگار نه انگار كه اين بچه ميتواند با خودش خيلي بيشتر از يك دوچرخه بياورد. دردسر و خطر و سرگشتگي و تعهد.
گمانام اشتباه همهي ماها توي زندگاني اعتماد است. كه به هم به وقتاش اعتماد نداريم. يا وقتي اعتماد ميكنيم كه ديگر دير شده است. يعني آدم مقابل ما ديگر قابل اعتماد نيست. اعتمادي كه سامانتا به شقيل دارد، به داشتناش توي زندگياش، از آن دسته اعتمادهاي به وقت است. چرا كه در غير اين صورت، شقيل تنها ميماند. ميرفت گوشهي زندان بزرگ ميشد. سامانتا همان وقتي كه پسرك نياز به كسي داشت، كنارش بود. حالا دليلاش را بايد رفت از خودش پرسيد. هزار تا چيز ميتواند باشد. چه فرقي ميكند؟
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست