بادبادکی که باد با خود برد.
چه تلخ و دوري ازم،
با اخمي كه توي صورتات است،
و لبخندي كه روي لبهات نيست.
چه امشب براي هميشه دوري ازم.
انگار كه نبودهاي هيچوقت،
يا نبودهام هرگز روي زمين.
چه ناباورانه ازت دورتر ميشوم،
هر لحظه كه از اين لحظهها ميگذرد،
و تو حتا به خيالات نيست،
دست تكان بدهي برام
كه شايد بخواهی برام آرزوی سلامت کنی،
شاید حتا، مثلن...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 0:48 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست