به دوستی گفته بودم که همه‌اش شبیه این فیلم‌های هندی است. مثل رام و شام، مثل هزار تا فیلم دیگر که برادرهای دوقلو بعد از چندین سال هم را پیدا می‌کنند و یکی از آن طرف قاب می‌دود و آن یکی از این طرف و به هم نزدیک می‌شوند و خلاصه به هم می‌رسند.
از همان وقت‌ها که هستی رفته بود، هر بار که به آمدن‌اش فکر می‌کردم، این ترانه را زیر لب می‌خواندم یا هر بار که یغمایی می‌خواندش، بی‌هوا می‌رفتم توی فکر و لحظه‌ی بازگشت هستی را توی خیال می‌ساختم.
حالا اما می‌شود هر روز براش بخوانم:
اون کوچه‌ی رو به خونه،
مریم تازه جوونه،
صدای تیک تیک ساعت،
می‌خوان تو برگردی خونه،
یـــــــــــــــه...