پنج روز مانده به تمام شدن پنج سال دوری
به دوستی گفته بودم که همهاش شبیه این فیلمهای هندی است. مثل رام و شام، مثل هزار تا فیلم دیگر که برادرهای دوقلو بعد از چندین سال هم را پیدا میکنند و یکی از آن طرف قاب میدود و آن یکی از این طرف و به هم نزدیک میشوند و خلاصه به هم میرسند.
از همان وقتها که هستی رفته بود، هر بار که به آمدناش فکر میکردم، این ترانه را زیر لب میخواندم یا هر بار که یغمایی میخواندش، بیهوا میرفتم توی فکر و لحظهی بازگشت هستی را توی خیال میساختم.
حالا اما میشود هر روز براش بخوانم:
اون کوچهی رو به خونه،
مریم تازه جوونه،
صدای تیک تیک ساعت،
میخوان تو برگردی خونه،
یـــــــــــــــه...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 10:50 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست