من هنوز زخمي‌ ِ خاطره‌ام،
جز تو هيچ‌كس رو دل‌ام، مرهم نيست
اسم‌ات‌ُ صدا زدم
وقتي كه
حتا اسم خودم‌ام يادم نيست.
همه‌ي اميدمي اين روزا،
كه نجات‌ام بدي از اين زندون،
تو فقط اگه بخواي مي‌توني
ساعتا رو به عقب برگردون...

يك شب‌هايي هم هست توي زندگاني كه اين ترانه مي‌شود خود ِ آوار. حالا تو هي بگو گذشته گذشته است و زمان همه چيز را حل مي‌كند.
من اما مي‌گويم كار ما، كار ذهن و خيال ماست. زمان جايي ندارد. كه اگر داشت، تا به حال اين همه زخم به جا نمي‌گذاشتيم. تا به حال ديگر همه چيز خوب بود. خوب و سر جاي خودش. اين‌طور فكر نمي‌كني؟

پ.ن: ترانه از سروش دادخواه بود گمانم.