از رفتن
هستي از بزرگراهها ميترسد. وقتي رانندهاي يكهو ميزند روي ترمز و كمي آنطرفتر مسافر سوار ميكند، چشمها را ميگيرد و خودش را ميچسباند به صندلي. هستي از رانندگي آدمها تعجب ميكند، مدام به سعيد نشانشان ميدهد و ميگويد:«آنجا را ببين. ديدي چهكار كرد؟ ديدي چهطور پيچيد؟»
هستي ميگويد كه من از همهي آنها كه كنار دستشان نشسته توي اين يك هفته، بهتر رانندگي ميكنم. ميخندم و ميگويم كه اين به خاطر ترسو بودن من است و محافظهكار بودنام. هستي اما قبول نميكند. ميگويد احتياط، من ميگويم ترس، ميگويد قانون، ميگويم نداشتن قدرت ريسك كردن.
به طرز غريبي حريم خصوصيام شكسته شده. به طرز عجيبي رفتنام تحتالشعاع آمدن هستي قرار گرفته. يك جاهايي يادم ميرود دو هفتهي ديگر، من اينجا نيستم. توي اين اتاق بنفش ننشستهام به نوشتن و موسيقي گوش دادن. قصد نوشتن چيزهاي غمناك ندارم. از سوگواري خستهام راستش. براي سوگواري خستهام اصلن. تحمل غم و آستانهي دردم پايين آمده. ترجيح ميدهم همان به كوچهي علي چپ زدن را.
كتابها و فيلمهايي را كه دوست دارم برميدارم. ميگذارمشان توي چمدان. همينطوري بدون هيچ چيز اضافهاي ميشود ده كيلو. قرار است اين چمدان را با خودم ببرم توي هواپيما. بايد سبكتر از اين حرفها باشد. هي از خودم ميپرسم: « كدام يكي را بردارم؟ نيمهي تاريك ماه را؟ ويران ميآيي را؟ شياطين را؟ ترس و لرز را؟ مگر ميشود؟» شدهام شبيه اين خوابگردها. چشمهام ميچرخند همه جا دنبال چيزي كه بهشان چنگ بزنم، اما سرآخر ميفهمم كه همه چيز، آن سمت مرز واقعيت مانده و قرار نيست اينطرفتر بيايد.
كتابها با يادداشت اولشان، قصهي خودشان را دارند. دستخط آدمي كه عاشقاش بودم و هنوز هم دلتنگاش هستم و حتا باهاش خداحافظي هم نميكنم. دستخط آدمي كه عاشقام بود. زخميام كرد با دوستداشتناش. دستخط آدمي كه باعث شد داستان بنويسم. آدمي كه حالا ديگر نيست. دستخط دوستي كه از دوستياش ادعا مانده فقط. دستخط دوستي كه مرده است. همه را گذاشتهام كه بمانند. همه را كندهام از وجودم. هر چند كتابهاي خوبي باشند. اما خانهتكاني و زندگيتكاني و كتابتكاني مگر همين نيست؟ كه جدا كني خودت را از يك مجموعه خاطراتي كه شيرين هم نيستند؟ يك زماني شايد شيرين بودند اما يادآوريشان درد ميآورد و حسرت و اشك. همه را گذاشتهام. كتابهايي را ميبرم كه دستخط دوستان جان تازهيافتهاي دارند كه خاطراتشان دستخوش تغيير و كدورت نشده و نميشود. يكي از خوبيهاي رفتن همين است. سيديها و كتابها را كه با يك لبخند حكيمانه ميگذارم سر جاي اولشان و به اين فكر ميكردم كه چه خوب است حتا ديگر جلوي چشمام نيستند. چه خوب است تصادفي وسط يك شب شلوغ و ويرانگر بازشان نميكنم و غمگين نميشوم از اين همه آوار.
هستي يك شب در ميان پيش ماست. يك شب در ميان ميآيد توي اتاقام و چرخ ميزند و هر چند بار يك بار ميگويد كه:« يادم باشد اينجا عكس بياندازم. خيلي خوشگل است.» ميچرخم و به اتاق خيره ميشوم. خوشگل است. راست ميگويد. اما كجاي دنيا اين قصه توجيه دارد كه بعد از پنج سال، سه هفته به با هم بودنمان خلاصه شود؟ سه هفته از ميان تمام چيزهايي كه از سر گذراندهايم. و تازه سرآخر يادمان برود توي همين مكعب مستطيل بنفش عكس بياندازيم.
تلخ نيستم. اين روزها خيلي بزرگ شدهام. رها شدهام اصلن. دلم براي ناديدههام و ناگفتههام و ناشنيدههام ميسوزد فقط. براي آدمهايي كه ميشد زودتر بياورمشان توي زندگيام و نياوردم. به حرفهايي كه بايد ميزدم بهشان و نزدم. حالا حكم همان آدم دم مرگي را دارم كه ديگران را ميگيرد به رگبار نصيحت كه دم را غنيمت را بشمارند. حالا همهاش برام معني دارد. احمقانه است اگر همانطور حكيمانه بگويم. اما قدر زمان و آدمهاي جانتان را بدانيد. قدر همين بودنتان كنار آنها كه خيال ميكنيد دوستشان داريد. چون ممکن است به هر دلیلی يك زماني برسد كه خلع سلاح، تنها براي خداحافظي كنارشان بنشينيد و اين خيلي تراژيك است.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست