بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خستهام. شب خستهای است کلن. از آن شبها که گرسنهام و حالام نمیکشد از روی تخت بلند شوم و چیزی بخورم. که البته میخورم.
همخانهای ارجمندم مثل همیشه هر جای خانه، نشانی از خودش باقی میگذارد. مثل سشوار و برس که توی دستشویی میماند و ظرف شیر و رسیدهای دیگر که روی میز آشپزخانه است. بی که لباس عوض کند از سر کار که برمیگردد، دراز میشود روی تشکاش پشت لپتاپ و بعد شروع میکند چیزهای عجیب دم دستی خوردن.
نمیدانم. دارم از چی و از کی ایراد میگیرم وقتی خودم همینطور کارهای ناتمام دارم و گذاشتهامشان روی هم. آدم وقتی خودش باشد و خودش، فکر همه چیز را باید بکند. حتا اگر کسی مثل پدر داشته باشد که مثل کوه پشتاش است. اما خب، در هر حال این تغییر ناگهانی مثل ضربهی سختی بود که به سرم خورده. همین را امروز به آن پسرک نازنین، رامین، گفتم. توی استارباکس سرد دانشگاه نشسته بودیم و بهش میگفتم انگار سرم محکم خورده به جایی و حالا همینطور چشمهام سیاهی میرود. همینطوری آرام نگاهم کرد. یک جوری که انگار فهمید چی میگویم. چه میدانم، شاید هم نفهمید.
زندگی توی ایران به شدت راحت و عادی و آسوده بود. اینجا اما اینطور نیست. برای همین هم آمدم اینجا. برای اینکه به یک زلزله نیاز داشتم و خداوکیلی زلزلهاش سهمگین است. سهمگین و ویرانگر.
فرید بهم میگوید کلیشهها را باید بشکنم. کلیشههای ذهنی که از آن سرزمین، یعنی ایران، باهام آمده توی این سرزمین. اما سخت است. خودتان را بگذارید جای من. چهطور یک ماه که نشده، کلیشهی بیست و چند ساله را بشکنم؟ یا شاید هم من همیشه در شکستن آنجه شکل دادهام، لنگ زدهام و حالا خب، تغییر همه چیز مشکل است.
یکی بهم میگوید بلند شوم و از شیشهی شرابی که مانده توی آشپزخانه بخورم. چه میدانیم؟ شاید اینبار گرفت. گرفت و کمی سرم سنگین شد.
عنوان صد البته که از حافظ است. در ضمن فال امروز هم بود.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست