پراکنده از آخر هفته
همخانهایام ناگهان میگوید:"آی وانت ئه من!". من انگار نشنیده باشم، به درخت تمامزرد سمت راست اشاره میکنم و میگویم:"نگاه کن. صبر کن عکس بگیرم.". همخانهایام با تعجب نگاهم میکند. میگوید که وقتی او دارد راجع به مردها حرف میزند چرا به درختها اشاره میکنم؟ جوابی نمیدهم. فقط میخندم.
دوباره میرویم از کنار تئاتر کولیج رد میشویم و من محو خیابان میشوم.این ناحیه را خیلی دوست دارم. بروکلاین چند قدمیمان است و همین که میدانی یک خیابان زنده و پر از درخت و فروشگاه و کافه نزدیکات است، آرامات میکند. پرانرژی بودم از روز قبل. هر چه بود توی جمعی بودم که فارسی حرف میزدند و همه از ادبیات سرشان میشد. مریم مومنی را هم که دیدم. هیچوقت فکر نمیکردم قصه اینطوری بشود که من بروم همانجا که مریم مومنی هست. وین کجا؟ لیلی کجا؟ بوستون کجا؟ خندهام میگیرد. مدام عکس میانداختم. همخانهایام اما تا دو نفر را میدید که هم را میبوسند یا دست در دست راه میروند، میزد به بازوم که چرا تنهاست؟ هان؟ من هم برای اینکه شیطنتام بالا زده بود، یک درخت دیگر نشاناش میدادم.
آن آخرها یک درخت بنفش پیدا کردیم. باورتان نمیشود. باهاش عکس انداختم. همخانهایام بهم گفت من دارم درختها را جایگزین مردها میکنم. چرا؟ چرا؟ من هم میخندیدم. بهش گفتم که عشق و اینها زوری نمیشود. حالا تو هی بگو چرا تنهایی و اینها. میشود مثل لکسی با کسی که حتا زبانات را نمیفهمد و توی یک کنسرت دیدهای بروی بیرون و میشود هم از درختها عکس بیاندازی چون آن چیزی که باید، نیست، یا اگر هست، دور است، در دسترس نیست. یا تو کمالگرایی یا هر چی. چمیدانم. خلاصه اینکه نیست، نمیشود. پس نمیشود خودت را بکشی یا بزنی یا اذیت کنی. اما خب حرفهای من فایده نداشت. بهش هم حق میدهم. یکی از پسرهای ایرانی باهاش بازی کرده و یکجورهایی دلزده است. توی یک بازی بودن را چشیدهام و میدانم چهطور است سر کارت بگذارند. اما خب، شاید تا حدی قویترم از او. خودم را جمع و جور میکنم توی این جور چیزها.
شب رفته بودیم توی بالکن، بچهها سیگار میکشیدند و من نگاهشان میکردم. بعد با پیام تنها شدیم و نیم ساعتی حرف زدیم، چهقدر خوب بود. انگار رفته باشم جلسهی مشاوره. هی حرف زد و محکم دعوام کرد که خودم را جمع کردم و دیدم همینطوری تکیه دادهام به دیوار و دارم مینشینم روی زمین. بعدتر فهمیدم که آدمها گاهی یکهو سر راهات قرار میگیرند. درست وقتی که انتظارش را نداری.
حالا هی به این دختر بگو صبر کن، گوش که نمیدهد. از طرفی سختگیر و محافظهکار هم هست. نمیشود. یکی باید بهش بگوید که نمیشود هم تنها نباشی و هم سختگیر و محافظهکار باشی. یکی از اینها با آن یکی جور در نمیآید. دیدهام که میگویم.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست