خب آن‌طوری که باید می‌شد، نشد. حالا هزار جور هم قصه را از اول تعریف کنی، یا از وسط و هی فلش‌بک و فلش‌فوروارد بزنی، فایده ندارد. اصولن این‌ قاعده را که هر چیزی باید فایده داشته باشد من نمی‌فهمم. ته ماجرا می‌گویند: "خب که چی؟" یا "خب بعد؟" خلاصه این‌که فایده‌ای در کار نیست، نبود. من این قصه را هزار بار برای خودم تعریف کرده‌ام. هزار بار مرورش کرده‌ام. با تمام دیالوگ‌ها، با تمام کلمات، با تمام نگاه‌ها، خنده‌ها، محافظه‌کاری‌ها و ته‌اش اعتراف‌ها و بی‌حرمتی‌ها. ته‌اش عشق. همین. حالا هی آدم‌ها بیایند بگویند که فاصله و زمان همه چیز را درست می‌کند. من می‌گویم نمی‌کند. من می‌گویم قصه‌ام را خوب گوش نداده‌اند. قصه را باید خوب گوش داد. نه این‌که وسط داستان‌خوانی بلند شوی چرخ بزنی و چای بخوری و هی بازی بازی کنی با کاغذهای کتاب روی پاهات. وقتی داستانی را برات می‌خوانند، باید خوب گوش کنی. همین‌طوری گوش کرده به شهرزاد آن یارو، نه؟

خلاصه این‌که من درد می‌کشم. خیلی هم درد می‌کشم. اما به روی خودم نمی‌آورم. این همه راه، این همه پرواز طولانی کرده‌ام از روی اقیانوس‌ها و کوه‌ها(به معنای واقعی کلمه)،‌اما درد دارم. دل‌تنگ می‌شوم. دوست دارم دوباره برگردم به همان رویای نیمه‌کاره‌ی سرد و دست‌مالی نشده، اما خب نمی‌شود. خودم انتخاب کردم که سلامت عقل را بیاورم توی زندگی‌ام تا تعلیق و مدام سرگیجه و مثل زاپاس بودن. یک بار یکی بهم چیز خوبی گفت. گفت یدک عاطفی نباش براش. راست می‌گفت. یدک عاطفی شده‌ بودم. فیس...صدای پنچری می‌آمد و بعد من می‌آمدم آن میان.

این‌ها را که می‌نویسم خیلی برام سخت بوده‌ها. خیلی. گذاشته‌ام فاصله بگیرم از همه بعد. حتا از مامان که از آن راه دور دوباره برگشته و وبلاگ‌ام را می‌خواند. انگار که منتظر نشانه‌هاست برای این‌که بفهمد من حالم خوب نیست. حقیقت این است که من خوبم مامان. لیلی تو خیلی بزرگ‌ شده. نسبت به قبل. اما می‌دانی خودت. لیلی عاشق بوده. لیلی عاشق هم هیچ عذر و بهانه‌ای ازش مورد قبول نیست. مجنون اگر بود، می‌گفتند مجنون است، اما لیلی؟ لیلی چرا؟ چه‌طور؟ این‌ها را می‌نویسم برای این‌که بگویم آدم درد می‌کشد، ممکن است، سمت راست سرش هی تیر بکشد، اما حالش خوب باشد. دلیل بر این نیست که حالش خوب نیست. فقط درد دارد کمی. یک وقت‌هایی عود می‌کند. یک وقت‌هایی هم اگر نباشد، یک جای کار دنیا می‌لنگد.

من این قصه را هزار بار برای خودم نوشته‌ام و مرور کرده‌ام. اما نفهمیدم دقیقن کجا اشتباه از بی‌شعوری من بود و کجا از باشعوری من؟ خنده‌دار است، نه؟ یک جاهایی فکر می‌کنی اشکال ندارد که می‌فهمی، بگذار طرف حس کند نفهمیدی. یک جاهایی هم طرف فکر می‌کند تو فهمیدی، در حالی که تو، توی باغ دیگری بودی. یا شاید این به خاطر بی‌شعوری طرف بوده یا باشعوری و در عین حال بی‌خیالی‌اش. می‌دیده که داری رنج می‌کشی، می‌فهمیده که نوشته‌هات بوی درد و مرگ دارد، اما به روی خودش نیاورده هیچ، نمک پاشیده روی زخم.

قصه‌های این‌طوری کم اتفاق می‌افتند. چون نیمی از وهم و نیمی از واقعیت شکل می‌گیرد. و این‌طوری تشخیص درست یا غلط بودن چیزها خیلی سخت می‌شود. خیلی خیلی سخت.