شهر رویاهام
قرار بود هشت و نیم برسیم نیویورک. که من اتوبوسام را عوض کنم و با اتوبوس نه و نیم، بروم فیلادلفیا. اما خب، از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، یازده و پانزده دقیقه بود که ما رسیدیم به نیویورک سیتی. مرد سیاهپوست که ایستاده بود توی باجهی اطلاعات تنها چیزی که میگفت " آی ام ساری" بود. البته چیز دیگری هم گفت، که اتوبوس بعدی به فیلادلفیا ساعت سه و نیم صبح حرکت میکند.
خب، شما بگویید باید چه میکردم؟ اولین تجربهام از شهر دوستداشتنی رویاهام دستکاری شده بود. مثل خیلی از خیالها و رویاها که درست توی لحظهی واقعی شدن، بوم، از هم میپاشند توی هوا. مثل حبابی که به هزار ذره تبدیل میشود.
یک ساندویچ مزخرف کالباس خریدم نزدیک هشت دلار. دیدم جا نیست، همان جا نشستم روی زمین و شروع کردم گاز زدن. تازه بعدترش مغزم شروع کرد به کار کردن. قبلترش هیچ کار نمیکرد. حتا سر صبحی که شارژر آیفون را جا گذاشتم و هلک هلک راه افتادم و به خودم گفتم خب، هستی اینها شارژر دارند دیگر، فوقاش شش ساعت توی راهم دیگر. هاه!
رفتم طبقهی بالای ایستگاه، خیابان از دور پیدا بود و همهمهی شهر رویاها از منهتن، بلند. نگاه انداختم به دیوارها و گوشههای سالن. از دور بی عینک، سیم سفید شارژری را دیدم معلق توی هوا. دویدم سمت سفیدی. پسر جوان ایستاده بود و میخواست آیفوناش را که تازه توی هواپیما خاموش شده بود، به قول خودش زنده کند. بهش گفتم فقط چند دقیقه از شارژرش استفاده کنم ممنون میشوم. او هم گفت که موردی ندارد، مهم دوستدخترش بوده که حالا فهمیده او کجاست و قرار است بیاید دنبالاش.
آن میان هستی زنگ زد. نگران بود. حق داشت. خودم هم ترسیده بودم راستش. کمی البته. بهم گفت یک ایستگاه قطار آن نزدیکی هست. نزدیکی؟ هشت یا نه بلاک فاصله داشت. بهم گفت میروم آنجا که بعد بروم ترنتان؟ یک جایی نزدیکی فیلی؟ گفتم که میروم. پنج دقیقهی بعد، من بودم که چمدان را تند تند میکشیدم و باد میخورد توی صورتم و یکی یکی از کنار آدمهای شاد و مست جمعه شب میگذشتم. بالاخره رسیدم به ایستگاه و همین که بلیط را از دستگاه گرفتم، دیدم قطار دارد راه میافتد. نشستم کنار مردی که شبیه نویسندهها بود. ازش پرسیدم این کی حرکت میکند؟ بهم گفت که همین موقعها. کجا میروم؟ گفتم که ترنتان. گفت که یا حسین! همهی جاده را تا ته میروم؟ یا حسین که نگفت. اما یک چیزی توی همان مایهها میشد طبیعتن.
مرد جلوییام یکی یکی بطری آبجوش را باز میکرد و میخورد. بعد میرفت سراغ بعدی. ترسیده بودم. همه مست بودند و بلند بلند حرف میزدند ساعت دو نصفه شب. بطریهاشان را پرت میکردند و من بارانیام را کشیدم بودم روی خودم و به زور چشمهام را باز گذاشته بودم، انگار که قرار بود مرد جلویی بهم تجاوز کند.
مرد جلوییام که رفت، خیالم راحت شد. چشمها را روی هم گذاشتم که مرد کنار دستیام بلند شد. بهم نگاه کرد و چشمک زد. من هم لبخند زدم و گفتم: بای.
خلاصه جانم براتان بگوید که طوری خوابیدم که پلیس خوشقیافهی قطار زد به شانهام و بیدارم کرد. گفت که رسیدیم. قطار خالی بود! من خوابیده بودم. تا خود ترنتان. ساعت حدود سه صبح بود که به هستی زنگ زدم که دارم میآیم بیرون توی خیابان. خیابان که چه عرض کنم. برهوت بود. زن سیاهی نشسته بود روی زمین و معلوم بود کسی را ندارد. یکهو مرد سیاهی آمد جلو و بهم گفت که یک دلار بهم میدهد که بهش سیگار بدهم. بعد یک دلاریاش را گرفت سمتم. گفتم که ساری و اینها. بهم گفت همین یک بار. گفتم ای بابا! سیگارم کجا بود؟ داشت گریهام میگرفت که هستی آمد.
خلاصه بعد از حدود دوازده ساعت رسیدم فیلی. تنها کمی از سفر تهران - نیویورک کوتاهتر بود!
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست