گفته بودم این‌جا هر بار که باد برگ‌های درختان را تکان می‌دهد، خیال می‌کنم صدای باران است؟ با عجله می‌روم کنار پنجره و می‌بینم آفتابی است. آفتابی و بادی. خبری اما از باران روز قبل نیست.

گمانم این تنها منم این‌جا که دچار وهم می‌شوم. همان وهمی که قبل‌تر توی تهران باهام بود، همان وهمی که می‌گذاشت خیال کنم آدم دیگری هستم. جای دیگری هستم و تمام این سختی‌ها و روزهای پشت سر هم، لحظه‌ای از روزگار دیگر آدم‌ها بوده که من زیسته‌ام‌اش.