قصهی من در شبی که تمام نمیشود.
قصه همین سطرهای نوشته شده و بعد پاک شده است. قصه همین رعایت حال دیگران و عزیزان و تلاش برای ثبت نکردن روزهای بد است. که من تنها بخشی از حال عمومی و نه خصوصیام را توی بلاگ مینویسم.
قصه این است که من میخواهم از شنبه دوباره بروم کارگاه داستان. قصه این است که من مهندس نیستم. نبودهام و نخواهم شد. با وجود سیل عظیمی که حالا دارد مرا با خودش میکشد و دست من تنها به شاخهی تردی بند است که خیلی وقت است تسلیم شده. قصه این است که من حالا خیلی ناامیدم از مهندسی، مثل همیشه.اما شنبه دوباره میپرم توی آغوش ادبیات و بوش میکنم و مثل معشوقی کام میگیرم ازش. معشوقی که انگار سالها ازش دور بودهام و هیچ کس و هیچ چیز دیگری نشده جای آن را بگیرد.
چه عشقبازی بشود. فکرش را بکن...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ ساعت 7:32 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست