خیلی خیلی پراکندهتر از همیشه حتا
برگشتنی وقتی با بچهها حرف زدهام و مریم مهمانم کرده به چای و کیک، وقتی رفتهام جایی که حرف از ادبیات و داستان بوده، حالم به طرز غریبی خوب نیست. شاید چون دوباره نشستهایم از ایران حرف زدهایم و همان نگرانیها و همان دلواپسیها که چه میشود و چرا اینطور شد و این حرفها. و زمین تا آسمان تفاوت میان زندگی اینجا و ایران. تفاوت میان دغدغهی آدمهای اینجا که حتا یکیاش دوست نزدیک خودم است. که نگرانیاش این است که کسی که هفتهی پیش باهاش به اصطلاح رفته سر قرار، قرار نبوده اصلن که باهاش برود سر قرار! یعنی قرار بوده که خیلی عادی هم را ببینند اما خب...هاه!
برای میم زیاد مینویسم این روزها. میم دوست خوب من است. دوستی که دیر پیدا شد، وگرنه میدانم از آن دوستیها میشد که میتوانستم چندین پست از عروسک را کنار بگذارم براش. برای میم از همین هماهنگ نبودن زمان و مکان میگویم. اینکه شاید تو یک زمانی کسی را دوست داری اما آن آدم زماناش با زمان تو یکی نیست. اختلاف ساعت دارید. برای همین وقتی به هم میرسید، یکی از دو نفر جتلگ دارد. یا شاید زمانی بهش میرسی که دیگر توی یک مکان نیستید. حقیقت این است که دوستی هم مثل عشق اینجوری تغییر میکند، شکل میگیرد، خراب میشود و کمرنگ میشود. برای همین است که میگویم همهی ما، چه آن زمان که توی ایران باشیم چه همه توی یک جای دیگر، دچار یک عدم انطباق بزرگیم که از جبر جغرافیاییمان میآید. حالا خوب یا بد، هیجانانگیز و داستانی شاید، این آدمها نیستند که تصمیم میگیرند با کی باشند یا نباشند. گاهی همین زمان و مکان خوب کار خودش را بلد است. مثل میم، که اگر زمان تغییر مکان من نمیرسید، شاید به قول خودش به حرف تنبلی گوش میدادم و نمیخواستم که ببینماش.
حرفهای زیادی دارم برای نوشتن. که همهشان اتفاقن به همین زمان و مکان مربوط هستند. اما ذهنم هنوز نظم ندارد. و کار، پشت کار. سرم از دیشب که رفتهام پیش اندرو شلوغتر شده. دیگر رسمن شدهام جزئی از گروهاش و کلی مقاله است که باید بخوانم و تا همین دوشنبه بهش بگویم که چیها ازش فهمیدهام. همین حالا هم توی این نور کم اتاق داشتم میخواندمش و صدای همخانهایام میآمد که داشت بلند بلند آواز میخواند که حس کردم دیگر نمیکشم. هیچ کدام از جملات را نمیفهمم و نمیتوانم رابطهای میان فرمولها پیدا کنم.
برای همین تصمیم گرفتم اینجا حرف بزنم و سرآخر بروم سراغ این عشق اخیرم، جناب رابرت داونی جونیور نازنینم و کمی نگاهاش کنم توی الی مکبیل.
مگر زندگی چیز دیگری هم دارد جز عشق؟ حالا تو هی بگو دلار و تحریم و بورسیه و اندرو و میانترم و همورک و اجارهخانه و بلاه بلاه.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست