به فارسیِ تو، می گویم سلام.
می خواهم به فارسی ٍ خودت، برام از روزت بگویی. از خیابان ها و کوچه هایی که در طول روز ازشان گذشته ای. از آدم هایی که باهاشان حرف زدی و با تو حرف زدند.
دوست دارم به فارسی ِ خودت، برام از خستگی هات بگویی. جوری که انگار نشود برای کسی دیگر بگویی. جوری که خیال کنی تمام سختی ها و ناممکن های زندگی با گفتن این حرف ها تمام می شود.
می خواهم به فارسی ِ خودت برام از چیزهایی که خوردی بگویی. از چای و شیرینی ها و لیوان های آب حتا. از تمام چیزهای بی اهمیت و کوچک جهان ات.
دوست دارم به فارسی ِ خودت بهم بگویی که روزم را چه طور گذارنده ام.
من؟
من به فارسی ِ تو بگویم که روز خوبی داشته ام. از صبح رفته ام دانشگاه و با دوست هام حرف زده ام و مسیری طولانی را پیاده رفته ام و بستنی خورده ام و ساندویچ سینه ی مرغ و شب هم چای. کتاب خوانده ام توی قطار و توی فیس بوک چرخیده ام و بعد رفته ام عکاسی از درخت های پاییزی خیابان بلاویستا. از کنار خانه های یهودی گذشته ام و خیال کردم که اگر تو بودی چه قدر از این ها خوشت می آمد.
از تمام چیزهایی که به ظاهر احمقانه اند و توی هیچ مکالمه ی عاشقانه ای میان کلیشه ها نمی شود پیداش کرد، بگویم.
دوست دارم به فارسی ِ تو حرف بزنیم. از همه ی این چیزها و حتا چیزهای پیش پا افتاده. از قیمت دلار بگیر تا تحریم و انتخابات تا ناامیدی تا آخرین ترانه ی شاهین نجفی تا آخرین مجموعه داستانی که چاپ شده.
بعد به فارسی بگویم شب به خیر. تو بگویی صبح به خیر. تو بخوابی. و من شاید میز صبحانه را جمع کنم.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست