تند و پراکنده از آخرین دقایق یک سهشنبهی سرد برفی
یکم: نیویورک و دیگر هیچ...
دوم: روز خوبی نبود. گاهی خیال میکنم به همان اندازه که سیزیف توی بالا بردن سنگ از کوه موفق بود، من هم توی مهندس بودن کامروا هستم. گاهی خیال میکنم دیگر آن زمان بازنمیگردد که توی یک مجموعه از چیزها عالی بودم. متوسط...متوسط همان چیزی است که من هستم.
سوم:آدمی که این همه از تو دور است، حکم کبریت بیخطر را دارد. پس نترس ازش و دوری نکن.باش!
چهارم: من خیالاتام را دوست دارم. شاید آدم خیالبافی باشم. شاید آدمهای خیالباف برای این جامعهی مدام در حال پیشرفت، آدمهای مناسبی نباشند. اما من حتا توی چهرهی استادم، توی لباس پوشیدن و حرف زدن و نگاهکردناش آدم دیگری میبینم جز موجود نابغهای که ام.آی.تی درس خوانده و همهی زندگیاش کار تحقیقاتی کرده. من حتا توی نگاه آدمی که هیچ ارتباطی باهاش ندارم، آدم دیگری میبینم که جز آن است که همه حتا دوستهاش میبینند. چون دوست دارم خیالاتام را بزرگ و بزرگتر کنم وقتی با چیزی مثل واقعیت روبهرو هستم.
پنجم:هستی حالا توی اتاق من نشسته. هر دو مقاله میخوانیم. رفتهام به سیزده یا چهارده سال پیش. او دبیرستانی و من کوچکتر. توی اتاقاش درس میخواندیم و دنیا خیلی کوچکتر از آن بود که حالا هست.
ششم:مدت زیادی گذشته از آن زمانی که از کوچک بودن دنیا تعجب میکردم. حالا به اسمهای آشنا، مکانهای تصادفی زندگیام با آدمهای دیگر فکر میکنم و بعد میگذرم ازشان. شاید چون اسمهای آشنا دردناکاند و دوست دارم خاطرههای گذشته را، حتا آنها را که خوب بود، قربانی فراموشی کنم که خاطرات تلخ، دوباره رنگ نگیرند. بیرحمی است. اما بیرحمی هم هنر است. برای من بیهنر، کم نیست فراموشی چند اسم.
هفتم: آدمها زیادند. دلم چهار تا آدم همدل یکرنگ میخواهد مثل فرید، الناز، هدی، گلرنگ و نیما. ساعتها بشود باهاشان وقت گذراند و سیر نشد. نیاز به کلمه نداشت و سبک شد حتا. باید بگردم هنوز. آدم به این راحتیها گنج پیدا نمیکند.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست