شب‌،درست قبل از این‌که چشم‌ها را ببندم، یک لحظه مامان را خواستم. دلم مامان را خواست. و درست توی آن لحظه‌ی کوتاه، مثل آن وقتی که با تپش قلب از یک خواب خوب برای همیشه بیدار می‌شوی، نفس‌ام بند آمد. که این خواب است و واقعیت یعنی مامان، فرسنگ‌ها از تو دور است.

حالا نه که بخواهم مرثیه سر بدهم. اما خب، دلم تنگ شده. تنگ و کوچک شبیه این باریکه امیدی که به زور دارد خودش را می‌چپاند توی زندگی همه‌مان و قرار نیست برای یک بار هم شده، به ثبات بنشیند سر جاش و دل‌مان معنای قرص شدن را بفهمد.