نگفته بودم كه چه دردي داشت بي خداحافظي رفتن. نگفته بودم كه چه نوميدانه به جاي آن زخم كهنه نگاه مي كردم اما باز بود. نگفته بودم كه دوست داشتن و تاب آوردن اش چه روز و شب هايي را از زندگاني ام گرفته و باز پس نداده. نگفته بودم كه با اين همه فاصله هنوز خواب مي بينم جوري كه از بيداري مي ترسم. نگفته بودم كه عشق چه تلخ بوده برام.

نگفته بودم و حالا هم نمي گويم.