من هنوز خواب مي بينم كه اين خودش غنيمته...
نگفته بودم كه چه دردي داشت بي خداحافظي رفتن. نگفته بودم كه چه نوميدانه به جاي آن زخم كهنه نگاه مي كردم اما باز بود. نگفته بودم كه دوست داشتن و تاب آوردن اش چه روز و شب هايي را از زندگاني ام گرفته و باز پس نداده. نگفته بودم كه با اين همه فاصله هنوز خواب مي بينم جوري كه از بيداري مي ترسم. نگفته بودم كه عشق چه تلخ بوده برام.
نگفته بودم و حالا هم نمي گويم.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 1:32 توسط لیلی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست