لعنتی خیلی سرد است. کافی است قطار دیر بیاید و بی عقلی کرده باشی و کلاه و شال گردن را جا گذاشته باشی. طوری توی تک تک سلول هات رسوخ می کند که به چیزی جز نور چراغ های یک قطار آن هم از راه دور، فکر نمی کنی.

سوار هم که می شوی تا چند دقیقه هنوز عضلات ات دارند منبسط می شوند. بس که خودت را به خودت فشار داده ای و جمع کرده ای خودت را میان دست ها.

زمستان، اینجا خیلی زودتر می آید. زمستان، فصل دوست داشتنی من است. اما گمانم بد تا می کند با عاشق هاش.

معشوق بد...