...
تفاوت بزرگی هست میان مان. گذشته ی او اینجاست و گذشته ی من، ایران. آدم هایی را که دوست داشته هنوز می شود توی همین شهر پیدا کنم. همین بیخ گوش. آدمی را که من دوست داشتم، او نمی تواند پیدا کند.
برای همین است که او اینجا برای خودش زندگی ای دارد. خاطرات و حالا تمام تعلقات اش توی این شهر است. من تازه تازه دارم جاهای جدید را یاد می گیرم. من هنوز توی ولی عصر راه می روم، هنوز دور میدان ونک زیر لب آواز می خوانم و چشم ام همیشه به مجسمه ی فردوسی خیره می ماند.
برای این چیزهاست که وقتی راه می رویم، او با آدم های زیادی سلام و احوال پرسی می کند. برای همین است که نمی دانم گذشته اش با همان آدم ها چی بوده. در حالی که من پاک پاک است قصه ام. برای همین است شاید که گاهی وقتی راه می رویم احساس امنیت ندارم.
تفاوت بزرگی است میان مان. که اردی بهشتی بودن هر دومان، رفتارهای آشنای او، حرف های مشترک زیادمان، خندیدن هامان، همه چیز را آسان نمی کند.
قصه این جاست شاید که وقتی آدمی یک بار بی اعتماد شد، دیگر به این راحتی ها اعتماد نمی کند. حالا هر چند قصه، آن اول هاش شیرین و خوب و خالی از روزمرگی باشد.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست