چشمان باز ِ بسته
چشمها را میبندم. توی تهرانام. دارم میرانم. کردستان. شب است. یکشنبه است. بعد از کارگاه است. ساعت حوالی ده شب است. قبلترش با مرضیه رفتهایم کنج و قهوه خوردهایم. قبلترترش داستان خواندهام. قبلترترترش جلوی آینهی توی اتاقام ایستادهام و خط چشم کشیدهام. قبلترترترترش به لیلا میگویم که دارم میروم. اگر کارش تمام شده، دیگر برویم. قبلترترترترترش سر میز صبحانه به مامان نگاه نگاه کردهام.
چشمها را باز میکنم. توی بوستونام. روی تختم زیر پتو نشستهام. شب است. دوشنبه است. بعد از فیلمدیدنام است. ساعت حوالی ده و نیم شب. قبلترش رفتهام ادارهی پست و بستهی مامان را گرفتهام. قبلترترش توی قطار خیره شدهام به آدمها. قبلترترترش با الف رفتهایم لیوان قهوه به دست،زیر باران راه رفتهایم.قبلترترترترش امتحان را خوب دادهام و به ماریا که هنوز برگهاش را نداده بود لبخند زدهام. قبلترترترترترش بیدار شدم توی تختام و احساس کردم خیلی خوب نخوابیدهام.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست