زمان دارد عوض می‌شود. مکان دارد عوض می‌شود. تو کم‌کم داری توی خیال من جای دیگری را می‌گیری. من کم‌کم دارم به آدم‌های اطراف‌ات حسادت می‌کنم. کم‌کم دل‌تنگ شدن برای تو را دارم احساس می‌کنم. کم‌کم دارم خداحافظی می‌کنم با گذشته‌ام. کم‌کم دارم یاد می‌گیرم از ته دل خندیدن چه‌طور است با تو.

زمان دارد مرا عوض می‌کند. مکان، تو را دارد که عوض شده است. زمان و مکان شکل دیگری پیدا کرده برام. من و تو، توی تهران راه نمی‌رویم. من و تو از ولی‌عصر و ونک و جمشیدیه و کافه گودو خاطره‌ای نداریم. من و تو از خاطره‌ی تئاتر دیدن با هم در تئاترشهر خالی هستیم. من و تو چیزی از میدان فردوسی با هم نداریم.

زمان و مکان تازه، کافه‌‌ی تازه‌ای را برای من و تو دارد. برای ما اتاق شماره‌ی بیست و دو را دارد. برای ما چراغ‌های کریسمس روی درخت‌های خیابان نیوبری را دارد. برای من و تو، خیابان کامن‌ولث را دارد که خیلی شبیه بلوار کشاور است.

زمان دارد گذشته را ازم دور می‌کند و مکان، تو را بهم نزدیک.

بگو که این بار، با توی دروغین و پوشالی‌ای سر و کار ندارم که مرا برای خودم نمی‌خواست. بگو که این‌ها خواب نیست. این فراموشی دل‌چسب که رضا یزدانی می‌گفت، واقعن آمده سراغم. بگو. زودتر بهم بگو.