داستان ِ داستان
حال خوب غریب پر تشویشی دارم. حال غریب خوب پیش از طوفان. حال خوب غریبی که دلم آغوش میخواهد و نمیگویم. حال خوب غریبی که اگر بگویم، همین نزدیکیهاست آغوش، اما نمیگویم!
حال عجیب خلسهطوری دارم که با چاشنیای از ترس قاطی شده و همه چیز را دراماتیک کرده است. حال عجیب آدمی که عریان است و حالا قرار است توی خیابان میان جمع راه برود. هر چند دیگران و نظرشان براش پشیزی نباشد، اما عریان است آدمه. چهطور رها باشد؟ چهطور همینطوری راه بگیرد میان آدمها که:"اکسکیوزمی!"؟
حال خوب عجیب بعد از کارگاه داستانی که شهریار مندنیپور داشته باشد و داستانی از گلشیری و کلمهای مثل داستانٍ داستان که شهریار مندنیپور به کار میبرد و مرا میبرد به بیست سالگیام و کتاب ارواح ٍ شهرزاد.
حال خوب و غریب نخورده مستیای که همینطوری کش پیدا میکند تا آهنگ مرداب گوگوش وقتی برگشتنی سردم است و همینطوری دارم جواب مسج میدهم و در ضمن دوست دارم دستم توی جیبم باشد.
حال خوب و غریب رستوران آفریقایی، سورپرایز هفتهی دیگر که ازش حرف میزد. حال خوب غریب اردیبهشتی طوری که مانع ترکیدن بغض من نیست وقتی باز به ایران فکر میکنم. به تهران و آدمهای آشنای همنفس.
حالم خوب است. فقط کمی زیادی بزرگ شدهام توی این چند وقته و سخت میشود لذت ببرم. انگار که همه چیز خواب است، خیال است و دوباره میخورد توی ذوقم. دیرباور شدهام و به قول میم این بد نیست. میم دوستداشتنی من...
حالم خوب است و باید بنویسم. هر چه زودتر. این بار را که بگذارم زمین، زندگانی به قدری خوب میشود که توی هیچ داستان اهوراییای به قول آرش نوشته نشده. باور کنید!
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست