من و بابام
مثل همیشه نبود امروز. یک جور خوبی شاد بود و مدام که بهم نگاه میکرد لبخند میزد. لبخندش از توی چشمهاش هم بیرون میآمد. پلیور آلبالویی پوشیده بود. بهش میآمد. چشمهای آبی را میچرخاند و بهم میگفت باهاش صادق باشم اگر مشکلی داشتم. که من حالا جزئی از گروهاش هستم و او دوست ندارد هیچ مشکلی داشته باشم.
بهش گفتم که اگر بخواهد بهم یک میز بدهد، کی باید اقدام کنم. گفت که باید زودتر این کار را میکرده. یک میز بهم میدهد که دیوارهی شیبدار داشته باشد که من چون نویسندهام راحت باشم و دست دراز کنم و روش بنویسم! مرده بودم از خنده.
وقت خداحافظی بهم گفت: آر یو ستیسفاااااید؟! طوری کشید آن ستیسفاید را که گفتم مگر میشود با تو ستیسفاید نبود آخر چشمآبی خر خودم؟! آخرتر هم گفت باهام میآید که یک میتینگ خستهکننده دارد در حالی که او ترجیح میدهد وقتاش را با آدمهای اسمارتی مثل من بگذراند. هاه! خواستم بهش بگویم که بیشتر نگوید که میروم ماچاش میکنمها. آنوقت استخدام و پول و استاد و شاگردی میروند زیر یک علامت سوال گنده و چاق.
آدم خوب که میگویند کم پیدا میشود، یکیاش اندروی من است. گیج و بینظم هست، اما به قولی دیر بشود حرفهاش، دروغ نمیشود. قرباناش بشوم که گفت این روزها زندگیاش را کمی تکان داده و سرش خلوتتر است و حالا مسئولتر در قبال من. که اگر روزی بزرگتر شدم، بهم میگوید چه تغییراتی. به قول الف که مگر چند وقت قرار است این کارشناسی ارشد یا دکترا طول بکشد که وقتی بزرگ شدم بهم بگوید. حسودی میکند به اندرو. حق هم دارد. یک جورهایی عاشقانه ازش حرف میزنم آخر! یا شاید هم میخواهد بزرگام کند اصلن. بشود بابام توی آمریکا. پولام را که میدهد، یکهو نصیحت عشقی هم بدهد. تمام است ماجرا.
بهش که گفتم برای کریسمش کجا میرود، گفت این اولین سالی است که جایی نمیرود. همینجا میماند توی بوستون و قرار است خیلی ریلکسینگ باشد. ازم پرسید چه برنامهای دارم و گفتم که امسال هیچی و قرار است بمانم همینجا و هی رفت و آمد کنم. خندید و گفت که هست و میشود هر وقت خواستم سوالهام را ازش بپرسم. آخ آخ که اگر میشد سوالهام را ازش بپرسم. بابای خوشگل چشمآبی پلیور آلبالویی خودم!
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست