در من مرده است
دیشب دوباره آمده بودی. دوباره خودت بودی. با همان سکوت و همان نگاه آرامات. آرام نه به معنای خوب. آرام به معنای خالی از چیزی مثل احساس. آرام یعنی که هنوز نمیتوانستی و نمیخواستی کلماتات را بگویی.
یک جایی، یک گرفتاریای داشتی و من انگار میان آدمهایی بودم که کمکات کرده بودند. بیرون که آمدی، از گرفتاری رها که شدی، توی کوچه، میان تاریکی، درست توی پیادهرو، چسبیده به دیوار یک لحظه برگشتی. خودت بودی. خودت با آن نگاهات، همانجوری که عاشقات بودم. یک لحظه انگار بخواهی ببینی آدمهایی که بهات کمک کردهاند کجا هستند، برگشتی و تا دیدیام، جا خوردی. انگار که خیال نمیکردی من هم خوبيات را بخواهم، راحتی و آرامشات را بخواهم. یک لحظه انگار شرمنده شدی، اما نخواستی با وجود غرورت چیزی بگویی، سر چرخاندی و من راهم را کج کردم به سمت کوچهی دیگر که یک لحظه بتوانم از نیمرخ نگاهات کنم. بی که بدانم کجا میروم، فقط خواستم باز هم ببینمات و تو نگاهام کردی. نگاه خالی از احساسات که میدانستم از قدرتات نبود، از ضعفی برمیآمد که اغلب دوست داشتی پنهاناش کنی تا دیگران خیال کنند چهقدر قدرتمند و بینیازی.
این شد که امروز همهاش جلوی نظرمی. این شد که من باز هم به وضوح دیدم که چهقدر در من مرده است عاشقی.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست