وقتی دامنم را که روی مایو پوشیده‌ام در می‌آورم، سرما می‌رود تا روی ران‌هام. پاها را اما وقتی می‌گذارم توی آب، آن‌قدری گرم هست که وسواس به خرج ندهم و نپرسم که این آب تمیز است یا نه. گرما می‌رود تا توی جانم. همان‌طور که سرما توی زمستان طولانی‌مدت این شهر، رفته بود توش. 

استیسی خیلی شبیه الن دجنریز است. همان شکلی با بلوز و شلوار و موهای کوتاه رنگ روشن. ازم می‌پرسد چه‌کار می‌کنم. همین‌طور که دارم عرض استخر کوچک را راه می‌روم، براش می‌گویم که کجا کار می‌کنم و چه کار می‌کنم مثلن. می‌گوید که چه دانشگاه وحشتناکی. معلوم می‌شود پسرک که نشسته پشت مانیتور، هم‌دانشگاهی‌ام است و می‌خواهد سر به سر او بگذارد. پسرک می‌خندد و رو به من می‌گوید که دانشگاه ما عالی است و فلان و بهمان است. من؟ من دوست دارم زودتر پام خوب شود. دوست دارم پیاده‌روی‌های طولانی مدت بروم، دوست دارم بروم کلاس رقص. دوست دارم خیلی کارهایی که را حالا توی این اوضاع فقط حسرت‌شان را دارم، انجام بدهم. با وجود این‌که می‌دانم اگر خوب هم بودم، تنبلی می‌کردم براشان. 

کایلا، دانش‌جوی استیسی است. بهم می‌گوید آن وسط نزدیک قسمت ‌کم‌عمق بایستم و پاها را به هم بچسبانم و دست‌ها را از طرفین به سرعت باز و بسته کنم، در این حین نباید تعادلم به هم بخورد و باید هما‌ن‌طوری بایستم بی که پاهام از هم جدا شوند یا کف پاهام از کف استخر فاصله بگیرد. 

سخت‌تر از آن است که آدم فکرش را می‌کند. در سبک‌ترین حالی که می‌شود تصور کرد، توی محیطی آرام و گرم مثل آب یک استخر توی بوستون، وزن دست‌هات را بدهی به آب حتا، اما احساس کنی که هر لحظه داری فرو می‌پاشی، می‌افتی، غرق می‌شوی.