بهم می‌گوید آبجو را ترجیح می‌دهد. نمی‌پرسم چرا. می‌گوید چون وقتی شراب می‌خوریم، شوخ و شلوغ می‌شوم که خیلی خوب است؛ اما وقتی آبجو می‌خورم جور خوبی آرام‌ام؛ شوخ و شنگ‌ام. شوخ و شنگی‌ام را دوست دارد.

بهش می‌گویم خانه‌ی خیابان کامن‌ولث را بی‌خیال شود. بهش می‌گویم یکی از این‌ها را بخرد. که همین‌طور، دور از اجتماع خشمگین‌طور وسط به‌ترین جای این جهان، حیاط خلوتی داشته باشد با سکوت و صدای پرنده‌ای که می‌خواند و کمی بعدتر صدای قاشق‌ها و بشقاب‌ها.

وقت رفتن، در گوشی به شوخی چیزهایی بهم می‌گوید که هر چند می‌دانم شوخی‌ است، هر چند جور غریبی ترسناکش می‌کند، اما دوست‌اش دارم. یک جوری که خیال نکنم به خاطر سنگینی و گرمی سرم است. یک جوری که خیال کنم لیتل ایتلی جایی است که به‌ترین خاطرات‌مان را توی این شهر ازش خواهیم داشت؛ که هر بار می‌رویم آن‌جا، اتفاقات خوب می‌افتد.