گریه کردم. برای نوشتن گریه کردم. توی بغل‌اش برای نوشتن گریه کردم. ترسیده بودم. یک لحظه، وحشت برم داشت که نکند دیگر نتوانم بنویسم و اشک‌هام آمده بودند. آرام‌ام کرد. بهم گفت همه چیز درست می‌شود. بهم قول داد کمی صبر کنم. بهم گفت بهار دیر کرده، اما وقتی این‌جا بهار بشود، حال همه بهتر می‌شود. بهم گفت کمی که صبر کنم، سرم که خلوت‌تر بشود با تمام شدن ترم تحصیلی، می‌توانم دوباره بنویسم.

کلمه ندارم برای حالم. زخمی‌ام انگار و قدرت بلند شدن ندارم. پرم از دوری و اشتیاق برای نوشتن. ترسیده‌ام و ترس آفت است برای نوشتن. چندین بار می‌نویسم و پاک می‌کنم. شک آفت است برای نوشتن. 

دلم برای خودم کمی تنگ شده. برای آن ور جوجه نویسنده‌طورم.